|
یک شنبه 21 خرداد 1391برچسب:, :: 1:34 :: نويسنده : mahtabi22
سیاوش، سرش نبض می زد. دوست داشت گریه کند، اما بهتر بود فریاد بکشد، فریاد بکشد تا تخلیه شود، شایان برای یک ادکلن بی ارزش، دخترش را کتک زده بود؟ بنفشه را؟ آنقدر عصبانی بود که نفهمید چه می کند. با تمام قدرت ادکلن را به زمین کوبید. ادکلن با صدای وحشتناکی شکست. بنفشه هق هقش قطع شد و با ترس، دست و پایش را جمع کرد. سیاوشش چرا عصبی شده بود. نکند او هم بخواهد کتکش بزند؟ یعنی سیاوش هم کتکش می زد؟ می زد؟ شایان با عجله وارد اطاق شد و به تکه های شکسته شده ی ادکلن، چشم دوخت. بوی ادکلن دویست و دوازده در فضا پیچیده بود. بنفشه برای همه ی عمر از بوی این ادکلن بیزار شده بود، برای همه ی عمر... بوی این ادکلن یادآور کتک درد آوری بود که از پدرش خورده بود.... شایان رو به سیاوش کرد: -چی کار کردی؟ چرا شکستیش؟ سیاوش دیوانه شد. با هر دو دستش یقه ی شایان را در دست گرفت و از جلوی در او را به سمت هال هل داد. شایان بهت زده گفت: -چته؟ سیاوش فریاد زد: -واسه خاطر یه ادکلن، کتکش زدی؟ و در همان حال شایان را به سمت کاناپه هل داد. شایان صدایش را بالا برد: -آره، غلط کرد از ادکلون استفاده کرد سیاوش باز هم فریاد زد: -احمق مگه قیمت این ادکلن چقدر بود؟ واسه چی کتکش زدی؟ -دلم خواست کتکش بزنم، بچه مه، اصلا می خوام بکشمش سیاوش از خود بی خود شد و با مشت زیر چانه ی شایان کوبید: -که بچه ته؟ اینجور مواقع که می خوای نقره داغش کنی، یادت میاد بچه داری؟ شایان با ناباوری به سیاوش نگاه کرد. سیاوش روی او دست بلند کرده بود؟ شریک کاری اش، دوستش، او را زده بود؟ آن هم به خاطر بنفشه؟ شایان سعی کرد از روی کاناپه بلند شود. سیاوش با عصبانیت او را به کاناپه چسباند و گفت: -درد داره؟ کتک زدن خوبه؟ تو چرا یه ذره کتک نخوری؟ -منو می زنی سیا؟ قبل از اینکه سیاوش جوابی بدهد، چشمش افتاد به بنفشه که با ترس و لرز بین راهرو ایستاده بود و به آن دو نگاه می کرد. سیاوش دلش نمی خواست جلوی چشمان بنفشه بیشتر از این، دعوا کند. با خشم رو به بنفشه کرد: -برو تو ماشین، بدو بنفشه این پا و آن پا کرد. سیاوش با دیدن کبودی صورت بنفشه، دلش ریش شد. دوباره رو به بنفشه کرد و اینبار با لحن خشنتری گفت: -برو می گم، چرا موندی منو نگاه می کنی؟ مگه نمی گم برو؟ بنفشه ماندن را جایز ندانست و با تمام دردی که در بدنش احساس می کرد، به سمت در هال دوید و آنرا گشود و از پله ها پایین رفت. سیاوش یقه ی پیراهن شایان را رها کرد و با نفرت به او چشم دوخت و گفت: -بخدا حال منو بهم می زنی، خدا کنه هیچ وقت پدر نشم شایان، هیچ وقت، اگه بخوام مثه تو با دخترم رفتار کنم، ایشالا همین امشب عقیم بشم سیاوش این را گفت و به سمت پله ها رفت. شایان هنوز روی کاناپه افتاده بود و با دستش چانه اش را می مالید. مشت سیاوش خیلی سنگین بود، خیلی..... ............. سیاوش که داخل ماشین نشست هنوز عصبانی بود. با هر دو دستش محکم به فرمان چسبیده بود و دندانهایش را روی هم فشار می داد. چند لحظه به همان حالت سپری شد و بعد انگار تازه به یاد بنفشه افتاده باشد به سمتش چرخید. دخترک قوز کرده، نشسته بود و با صورتی که رد اشکهای خشک شده، بر روی آن به چشم می خورد، به او نگاه می کرد. سیاوش سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و گفت: -واسه چی می خواستی ادکلون بزنی بنفشه مظلومانه جواب داد: -هر کی ادکلون بزنه خوش بو میشه سیاوش با خود فکر کرد که این چه سوال احمقانه ای بود که از بنفشه پرسیده بود؟ خوب معلوم است که ادکلن برای خوش بو شدن است دیگر.... سیاوش دوباره پرسید: -تو مگه ادکلن و اسپره نداری که سرخود میری سر وسایلای بابات، تا اونم دیوونه بشه بیوفته به جونت؟ مگه نمی بینی چه اخلاق گندی داره؟ بنفشه به آرامی جواب داد: -نه، ندارم سیاوش به رو به رویش نگاه کرد و با چهره ای درهم ماشین را روشن کرد و به راه افتاد. بنفشه از پنجره ی ماشین به بیرون نگاه می کرد. سیاوش یادش آمد چند هفته ی پیش، بنفشه روی همین صندلی نشسته بود و چقدر ورجه ورجه می کرد. اما حالا دخترک آنقدر کتک خورده بود که دیگر، میلی برای شیطنت نداشت. شاید میل شیطنت در او وجود داشت ولی توان آنرا نداشت که شیطنت کند، دستانت بشکند شایان، دستانت بشکند.... بیست دقیقه ی بعد، شایان ماشین را کنار مرکز خرید پارک کرد و گفت: -پیاده شو -کجا میریم؟ -پیاده شو، می فهمی بنفشه از ماشین پیاده شد. سیاوش دستش را به طرف بنفشه دراز کرد و گفت: -دستمو بگیر بنفشه آن چه را که می شنید، باور نمی کرد، سیاوش از او خواسته بود که دستش را در دست بگیرد. چقدر خوبی سیاوش، چقدر خوبی.... بنفشه دست کوچکش را در دستان بزرگ سیاوش گذاشت. سیاوش دست بنفشه را محکم در دستش گرفت. بنفشه لبخند زد. سیاوش با دیدن لبخند بنفشه گرم شد، گرم گرم گرم..... سیاوش به سمت مرکز خرید رفت، بنفشه دیگر برایش مهم نبود که به کجا می رود. همین که با سیاوش قدم بر می داشت و دستش در دست سیاوش بود، برایش کافی بود. بنفشه بود و سیاوش، هر دو با هم و دست در دست هم که وارد مرکز خرید می شدند..... سیاوش جلوی ویترین بوتیک لوازم آرایشی ایستاد و به بنفشه گفت: -خوب نگاه کن ببین کدومو دوست داری، اسپری، ادکلن، هرکدومو می خوای بگو تا برات بخرم بنفشه با دهان باز ابتدا به سیاوش نگاه کرد که با لبخند مهربانی به او چشم دوخته بود. چشمانش از روی چهره ی سیاوش به انواع لوازم آرایشی و ادکلن و اسپری لغزید که پشت ویترین، خودنمایی می کرد. صدای سیاوش بلند شد: -می خوای همون دویست و دوازده زنونه رو برات بخرم؟ بنفشه بلافاصله جواب داد: -نه، از بوی اون دیگه خوشم نمی یاد سیاوش با خود فکر کرد که اگر او هم به جای بنفشه بود، از آن ادکلن بیزار می شد. سیاوش به داخل بوتیک سرک کشید: -بریم تو، چیزای دیگه هم هست، از هر کدوم خوشت اومد واست می گیرم، مام هم واسن می گیرم بنفشه پرسید: -مام چیه؟ -مامو میزنن زیر بغل، که بوی عرق ندن چقدر خوب، پس مام هم می خرید، شرط می بست که نیوشا تا به حال از مام استفاده نکرده باشد.... شرط می بست.... بنفشه سر تکان داد و به دنبال سیاوش وارد بوتیک شد، لحظه ی آخر چشمش به درون مغازه ی کناری افتاد و قلبش فرو ریخت. فروشنده ی مغازه، همان چیزی را به مشتری اش نشان می داد، که بنفشه آرزو داشت روزی آن را به تن کند. ای کاش می توانست از سیاوش بخواهد که به جای ادکلن، برایش از همانها بخرد. اما زمان داشتن آن فرا نرسیده بود. بنفشه با حسرتی که در چشمانش جا خوش کرده بود، وارد بوتیک شد. ...... سیاوش بسته ی حاوی ادکلن رمی، اسپری ویوا و مام رکسونا را به دست بنفشه داد و گفت: -مبارکه دخملی بنفشه با ذوق بسته را گرفت و گفت: -وای مرسی سیاوش سیاوش باز هم لبخند زد. چقدر خوب بود که توانسته بود دخترک را خوشحال کند، چقدر خوب بود... بنفشه با خوشحالی به سیاوشش نگاه کرد و اینبار احساس کرد که او خیلی هم با نمک و خوش قیافه است. سیاوش سرگرم حساب کردن اجناس بود که بنفشه به یاد مغازه ی کناری افتاد و از بوتیک بیرون آمد. نزدیک چهارچوب در ورودی مغازه ایستاد و با حسرت به افراد درون بوتیک چشم دوخت. باز هم در دل آرزو کرد که ای کاش می توانست از همان ها داشته باشد. سیاوش از بوتیک بیرون آمد و متوجه ی بنفشه شد که به درون مغازه ای چشم دوخته است. رو به بنفشه کرد: -چیزی می خوای؟ چی می خوای واست بخرم؟ اصلا مغازه ی چی هست این؟ به نزدیک مغازه رسید و با نگاهی به درون آن متوجه ی جریان شد. ابروهایش بالا رفت و با تعجب به بنفشه نگاه کرد. دخترک شیطان، با این سن کم، به چه چیزهایی توجه نشان می داد. واقعا سنش برای داشتن این چیزها کم بود؟ سیاوش که دیگر علم غیب نداشت تا از همه ی مسائل سر در بیاورد. این مسائل هم، مانند مسئله ی به قول بنفشه کثیفی دست و پا، برای دختران دوره ی راهنمایی زود بود یا اینکه زمان آن فرا رسیده بود؟ دختر، برای همین روزها نیاز به مادر داشت، برای همین روزها.... بیچاره بنفشه ی تنهای بی مادر، بیچاره بنفشه.... سیاوش گلویش را صاف کرد: -بریم بنفشه، دیر شد بنفشه باز هم با حسرت به درون مغازه نگاه می کرد. سیاوش نمی خواست وارد آن مغازه شود. وارد آن مغازه می شد و چه می گفت؟ اینکه لباس زیر، برای یک دختربچه می خواهد؟ این دیگر از آن حرفها بود، از آن حرفها..... سیاوش دوباره دست بنفشه را در دست گرفت و اینبار به دنبال خود کشید. آن مغازه ی کذایی از یاد بنفشه رفت... اینبار وجود بنفشه گرم شده بود، وجود بنفشه.... ............. ![]()
یک شنبه 21 خرداد 1391برچسب:, :: 1:32 :: نويسنده : mahtabi22
ساعت نه شب بود. شایان با خستگی وارد خانه شد و رو کرد به بنفشه که رو به روی تلویزیون نشسته بود و بی مقدمه گفت: -پاشو سریع آماده شو، سیاوش پایین منتظرته، می خواد ببرتت خونشون بنفشه ابتدا متوجه منظور پدرش نشد. سیاوش منتظر بود تا او را به خانه اشان ببرد؟ ناگهان بی اختیار لبخند زد. چه چیزی بهتر از این؟ با سیاوشش می خواست به خانه اشان برود. آن هم برای اولین بار.... بنفشه با عجله از روی کاناپه بلند شد و به سمت اطاقش دوید. در بین کشوی لباسش به دنبال تمیزترین و مناسبترین لباسش می گشت. آنقدر لباسهای به هم پیجیده را زیر و رو کرد تا بالاخره بلوز آبی تر و تمیزی پیدا کرد. بنفشه رو به روی آینه ایستاد و به خودش نگاه کرد. ای کاش می توانست از همان رژ لبهایی که نیوشا روی لبش مالیده بود، به لبش بمالد. بنفشه آه کشید. اینبار مجبور بود با همین چهره ی ساده به خانه ی سیاوش برود. اما دفعه ی بعد، با پول توجیبی اش حتما رژ لب می خرید، حتما.... بنفشه از اطاقش بیرون آمد و سرک کشید. از سر و صدای آواز خواندن پدرش متوجه شد که داخل دستشویی است. بنفشه به سرعت وارد اطاق پدرش شد، تا دوباره از ادکلنش استفاده کند. باز هم به سمت پاتختی رفت و ادکلن را از آن بیرون کشید و روی لباسش پاشید.... -بنفشه ه ه ه ه ه ه صدای فریاد پدرش بود. بنفشه از ترس از جا پرید و ادکلن از دستش رها شد. شایان با عصبانیت به سمت بنفشه خیز برداشت. بنفشه خودش را به گوشه ی کمد کشاند. شایان خم شد و ادکلن را از روی زمین برداشت و به آن نگاه کرد. چشمان خشمگینش را به بنفشه دوخت: -پس تو هی میای ادکلن منو می زنی؟ واسه همینه که نصف شده؟ بنفشه از ترس زبانش بند آمده بود. شایان فریاد زد: -مگه با تو نیستم؟ کی بهت اجازه داد از ادکلن من استفاده کنی؟ بی شرف چند قدم به سمت بنفشه رفت. بنفشه دستانش را سپر خود کرده بود. دخترک از ترس نمی توانست حرف بزند. ای کاش سیاوش اینجا بود تا جلوی پدرش را می گرفت، ای کاش سیاوش اینجا بود.... چشمان بنفشه پر از اشک شد. شایان دستش را بلند کرد و بی هوا زیر گوش بنفشه کوبید. بغض بنفشه ی کوچک شکست. هنوز دل شایان خنک نشده بود. امشب، به خاطر این موجود اضافی مجبور بود که به خانه ی یکی از آن زنان هم خوابه اش برود. سیاوش او را مجبور کرده بود.... از وقتی که بنفشه به خانه اش آمده بود، از زمین و زمان بد شانسی بر سرش فرو می ریخت، از زمین و زمان.... تمام برنامه هایش زیر و زبر شده بود. شایان اینبار با پشت دست به طرف دیگر صورت بنفشه کوبید. بنفشه دهانش به جیغ گوشخراشی باز شد. جیغ بنفشه کافی بود تا شایان، تلافی کتکهای نزده ی چند وقت اخیر را روی هیکل نحیف بنفشه خالی کند. ضربه های بی رحمانه ای بود که بر بدن بنفشه فرود می آمد، و بنفشه ی بی دفاع، جیغ می کشید، می کشید، می کشید.... سیاوش پشت فرمان نشسته بود و به زن جوان خوش اندامی نگاه می کرد که آن سوی خیابان منتظر تاکسی ایستاده بود. با خودش فکر کرد، چه خوب بود اگر می توانست با چنین زنی، امشب خوش بگذراند. اگر بنفشه ای نبود، اگر قرار ملاقات با مادرش نبود، اگر نبود، حتما با ماشین، جلوی پای آن زن می ایستاد و او را سوار می کرد. حیف، حیف..... صدای جیغ، افکار سیاوش را بر هم زد. سرش را به سمت خانه ی شایان چرخاند. صدای جیغ گوشخراش دخترانه ای بود. یعمی صدای چه کسی بود؟ هنوز چند ثانیه نگذشته بود که باز هم صدای جیغ به گوش رسید. فکری که از ذهن سیاوش گذشت تنش را لرزاند. نکند صدای بنفشه باشد، نکند... نکند شایان، نکند، نکند شایان کتکش می زند.... سیاوش هول و دستپاچه از ماشین بیرون پرید و بدون اینکه در ماشین را قفل کند به سمت خانه ی شایان دوید و دستش را روی دکمه ی زنگ فشار داد. هنوز صدای جیغ به گوش می رسید. سیاوش پای چپش را بی امان تکان می داد. در خانه باز نشد. سیاوش با مشت به در خانه کوبید. چند رهگذر با تعجب به سیاوش نگاه کردند. سیاوش دستش را یکسره روی دکمه ی زنگ فشار داد و همزمان با دست دیگرش به در ضربه زد. جند لحظه ی بعد در خانه باز شد و سیاوش هول و دستپاچه با کفشهایی که به پا داشت از پله ها بالا رفت..... بنفشه آنقدر تن و بدنش ضربه خورده بود که از درد به خود می پیچید. همان گوشه ی اطاق شایان، کنار کمد، در هم مچاله شده و کز کرده بود. از پدرش بیزار بود، از پدر زشت بی شعورش، دوست داشت پدرش جلوی چشمانش تصادف کند و بمیرد، دوست داشت پدرش قطعه قطعه شود... پدر گاو خرش، ای کاش بمیرد... جیغ ها تبدیل به هق هق شده بود. شانه اش تیر می کشید. چقدر بی پناه بود، بی پناه... یک لحظه با خود فکر کرد، که سمیرا شهنامی هم در خانه اشان از پدرش اینگونه کتک می خورد؟ یا نیوشا، و یا حتی فواد و پوریا؟ یا در این دنیای بزرگ، فقط او بود که در سن دوازده سالگی بدنش متحمل ضربات دردناک پدرش می شد؟ صدای غر غر شایان را می شنید. هنوز به او فحش و ناسزا می گفت و بنفشه زیر لب تکرار می کرد: خودتی اما تنها زیرلب، جرات نداشت "خودتی" را با صدای بلند بر زبان بیاورد. صدای باز شدن در ورودی به گوشش رسید و به دنبال آن صدای آشنایی شنید: -شایان، چی شده؟ صدای بنفشه بود که جیغ می کشید؟ سیاوشش بود، سیاوش عزیزش بود، سیاوش بیا مرا ببین که چطور کتک خورده ام، سیاوش بیا ببین که پدرم، چطور با دست سنگینش، تمام تنم را کبود کرده است، بیا ببین سیاوش، بیا ببین.... شایان روی کاناپه نشسته بود. هنوز ادکلن کذایی دویست و دوازده در دستش بود. با دیدن سیاوش گویی گوش شنوایی پیدا کرده باشد، از روی کاناپه بلند شد و بلافاصله گفت: -سیا، من از دست این دختره، آخر خود کشی می کنم سیاوش با خود فکر کرد که بنفشه چه کار کرده؟ نکند دوباره پسری را به خانه آورده باشد؟ نکند، نکند.... -چی شده؟ صدای بنفشه تو کل خیابون پیچیده بود سیاوش ادکلن را به سمت سیاوش گرفت: -ببین، ادکلنم تموم شد، همشو رو سر و شکل نحسش خالی کرده، من می گم خدایا چرا این ادکلن اینقدر کم شده، مثه خلها فکر کردم تبخیر شده، نگو این میمون استفاده می کرده بنفشه با شنیدن کلمه ی میمون از زبان پدرش دوباره اشکهایش جاری شد، یعنی چهره اش اینقدر زشت بود؟ اینقدر؟ مثل میمون؟ میمون؟ سیاوش ادکلن را از دست شایان گرفت و گیج و منگ پرسید: -بنفشه کجاست؟ -تو اطاقم افتاده سیاوش به سمت اطاق شایان دوید. یعنی بنفشه کتک خورده بود که جیغ می کشید یا شایان فقط بر سرش فریاد می زد؟ شاید فقط یک لجبازی بچه گانه بود که باعث شده بود بنفشه جیغ بکشد. سیاوش قدم در اطاق گذاشت و نفسش بند آمد.... دخترک کوچکی را می دید که در هم شکسته کنج دیوار نشسته بود و به پهنای صورت اشک می ریخت. یقه ی پیراهنش کج شده بود. دستانش می لرزید. هر دو طرف صورتش سرخ بود و جای پنج انگشت دست خود نمایی می کرد. بنفشه با دیدن سیاوش گریه اش شدید شد: -سیاوش ش ش ش ش سیاوش به ادکلن در دستش نگاه کرد و دوباره به بنفشه زل زد. باورش نمی شد که پدری، دخترش را به خاطر یک ادکلن بی ارزش، این چنین کتک بزند. این چنین.... صدای بنفشه روان سیاوش را بهم ریخت: بابام منو زد د د د د د ........... ![]()
یک شنبه 21 خرداد 1391برچسب:, :: 1:31 :: نويسنده : mahtabi22
شایان جلوی آینه ایستاده بود و با وسواس موهایش را شانه می زد. کارش که تمام شد به سمت پا تختی رفت، تا ادکلون بزند. ادکلون دویست و دوازده را در دستش گرفت و همین که خواست آنرا روی لباسش بپاشد، اخمهایش درهم شد. این ادکلن چرا اینقدر کم شده بود؟ یعنی تبخیر شده بود؟ مگر ادکلن هم تبخیر می شد؟ شایان گیج و سر در گم ادکلن را روی لباش پاشید و آنرا سر جایش گذاشت و از اطاقش خارج شد. .............. بنفشه زل زده بود به شهنامی و انگشتانش را باز و بسته می کرد. قرار بود از او عذر خواهی کند. عذر خواهی کردن، چه کار سختی بود، اما سیاوش از او خواسته بود که این کار را انجام دهد. پس حتما این کار را انجام می داد، حتما.... صدای نیوشا او را به خود آورد: -با اون سیاوش خوشگله اومده بودی مدرسه؟ به جای بابات آوردیش؟ میرم به خانم مدیر می گم بنفشه نزدیک بود به سمت نیوشا حمله کند. به زحمت خودش را کنترل کرد: -منم میرم می گم تو ازون فیلما میاری مدرسه نیوشا با اخم به بنفشه نگاه کرد و چشم غره رفت. الان زمان مناسبی برای کل کل کردن با بنفشه نبود. همه چیز بماند برای بیرون از مدرسه، فواد و پوریا هم کمک خواهند کرد، باشد بنفشه خانم، باشد باشد..... بنفشه در ذهنش به دنبال اسم کوچک شهنامی می گشت. خدایا اسمش چه بود؟ عادت کرده بود که به غیر از نیوشای بد ذات،همکلاسی هایش را به اسم فامیل صدا بزند. بالاخره یادش آمد. اسم شهنامی، سمیرا بود. بنفشه آنچه را که می خواست به سمیرا شهنامی بگوید، با خودش تکرار کرد و به سمت شهنامی رفت. به چند قدمی اش که رسید ایستاد و بدون اینکه به چشمانش نگاه کند، شروع به صحبت کرد: -سمیرا، من به خاطر....اون روز که کیفتو انداختم تو سطل آشغال معذرت می خوام، دیگه این کارو نمی کنم، ببخشید سمیرا مات و مبهوت به بنفشه نگاه کرد، نیوشا دهانش از تعجب باز مانده بود. و بنفشه.... بنفشه خوشحال بود که به حرف "سیاوشش" گوش کرده است. سیاوشش....... ................ سیاوش خوشحال و راضی بود. چقدر خوب بود که توانسته بود برای بنفشه کاری انجام دهد. کم کم باید به او یاد می داد که چطور رفتار کند. باید سرکشی و حاضر جوابی را از سرش می انداخت. سیاوش با خوشحالی به سمت شایان چرخید که با گوشی در دستش کلنجار می رفت. با سرخوشی پرسید: -ایشون دیگه ملکه الیزابت چندمه؟ شایان دستانش را روی پیشخوان مغازه گذاشت: -برو بابا، وقتی پایه نیستی دیگه چرا می پرسی؟ -پایه ام بابا، پایه ام شایان با خوشحالی گفت: -جون من؟ به به به، پس امشب خونه ی ما؟ -نخیر، تو که این همه خانمهای رنگو وارنگ دورو برته، یه نفرو پیدا کن که خونه ی خالی هم داشته باشه شایان پوزخند زد: -ببین کار ما به کجا رسیده، خونه داشته باشمو بعد برم دنبال خونه خالی بگردم -تا وقتی دخترت تو خونه ست، نباید ازین شکر خوریها کنی -بابا گناه من چیه که هیچ کی شر این بچه رو از سر من کم نمی کنه؟ سیاوش تند شد: شر بچه ی خودتو؟ -بابا من غلط کردم بچه دار شدم -گ...ه هم خوردی -خوردم، والله خوردم، بالله خوردم، خوبه؟ -نه، هنوز کمته -لا اقل یکی دو ساعت بره یه جا بمونه، اینجوری خوبه، راضی میشی؟ سیاوش فکری به نظرش رسید. بهتر بود بنفشه را هر چه سریعتر با مادرش آشنا می کرد. مادرش خیلی مهربان بود. حتما با بنفشه صمیمی می شد. در این وانفسای بی عاطفگی، شاید غریبه بیشتر از فامیل، برای بنفشه دل می سوزاند. شاید هم می توانست زمانهایی که شایان می خواست زنان هرجایی را به خانه بیاورد، بنفشه را از آن خانه دور کند. شایان را که نمی توانست آدم کند، شایان اصلا آدم نمی شد... اصلا.... -تو یه امشبو اگه می تونی یه جور سر و ته قضیه رو بهم بیار، من واسه دفعات بعد یه فکری به حالت می کنم. -چه فکری؟ -تو مگه مشکلت بنفشه نیست؟ -والله مشکل من بنفشه نیست، انگار مشکل تو بنفشه ست -یعنی چی؟ -یعنی من واسم فرقی نمی کنه بنفشه خونه باشه یا نباشه سیاوش کم کم عصبانی می شد. باز هم شایان روی اعصابش پیاده روی می کرد -آقا شایان، حرف گوش کن، شاید این بچه تا آخر عمرش مجبور بشه پیشت بمونه شایان نگاهش نگران شد. سیاوش انگشت شصتش پایش را روی انگشت دیگرش فشار داد تا بتواند خودش را کنترل کند. واقعا بنفشه دختر شایان بود؟ شاید او را به فرزند خواندگی پذیرفته بود، شاید فقط فرزند رعنا بود و سیاوش از همه جا بی خبر بود، مگر می شود پدری از بودن در کنار فرزندش، ناخشنود باشد؟ فقط همین یک فرزند را داری شایان، لیاقت نداری، لیاقت نداری شایان.... سیاوش باز هم به عادت همیشه پای چپش را تکان داد. معلوم بود خیلی عصبی شده است. -شایان یه خواهشی ازت دارم. ازین به بعد هر وقت می خوای کسی رو بیاری خونه به من بگو، یه جوری بنفشه رو ازون خونه دور می کنم، بعد هر ملکه ای رو که می خوای بریز تو خونه -خوب من معمولا شب تا صبح، با ملکه هام شاهانه سر می کنم -رودل نکنی یه وقت، بابا یه ذره رعایت کن دیگه، شب تا صبحو بی خیل شو، بزار وسط روز یا سر شب، اونم دو سه ساعت، همین کارم نمی تونی بکنی؟ -حالا امشبو چی کار کنم؟ -امشبو بریم خونه ی یکی از همون دوستات، قبلش من بنفشه رو می برم با مادرم آشنا کنم، بزار بچه دو تا آدم درستو حسابی ببینه -ما ناحسابی هستیم دیگه؟ -تو و کل طایفه ی خودتو طایفه ی مادر بنفشه ناحسابی هستین -بازم که تو قاطی کردی قبل از اینکه سیاوش جوابی بدهد، صدای گوشی شایان بلند شد. شایان از پشت پیشخوان گذشت و از مغازه بیرون رفت. .............. ![]()
یک شنبه 21 خرداد 1391برچسب:, :: 1:28 :: نويسنده : mahtabi22
سیاوش رو به روی خانم شفیقی ایستاده بود و به صحبتهایش گوش می داد: -آقای صباغ، من از پدر و مادر این بچه تعجب می کنم، چند ماه از مدرسه می گذره، اما یک بار هم نیومدن مدرسه سر بزنن، ببینن اوضاع بچه شون چه جوریه. الانم که دایی بچه اومده مدرسه، آخه این درسته؟ -حق با شماست، اما اونا هم گرفتارن. -آقا گرفتاری برای همه ی ما هست، بچه مهمتره یا گرفتاری؟ بنفشه پشت سیاوش پناه گرفته بود و با انگشتان دستش بازی می کرد. همه ی کمبودهای بنفشه با بی رحمی به رخش کشیده می شد. با بی رحمی.... سیاوش با ناراحتی پای چپش را تکان می داد. خانم شفیقی ادامه داد: این بچه فقط بلده دردسر درست کنه، من تا حالا یه همچین بچه ای ندیده بودم، از اول سال تا الان فقط خرابکاری ازش دیدم، آخرین خرابکاریشم مربوط به خالی کردن کیف همکلاسیش، تو سطل آشغال بود، شما جای من باشی چی کار می کنین؟ سیاوش لبهایش را روی هم فشار داد. خانم شفیقی برگه ای به سمت سیاوش گرفت: -این برگه ی امتحانیشه، ببینید، همش تقلب کرده، حتی اسم و شماره ی شکلها رو هم، جا ننداخته، ملاحظه کنید سیاوش برگه ی امتحانی را در دست گرفت و به خط بچه گانه ی بنفشه چشم دوخت. خانم مدیر راست می گفت. در جواب سه، چهار سوال، شماره شکلها را هم در جواب آورده بود. سیاوش نزدیک بود قهقهه بزند. دخترک بازیگوش، تقلب کردن هم بلد نبود. یادش باشد تقلب کردن را به او یاد بدهد، یادش باشد... صدای خانم شفیقی بلند شد: آقا تکلیف منو با این بچه معلوم کنین، من چی کار کنم؟ این کی می خواد درست رفتار کنه؟ من دیگه از دستش خسته شدم سیاوش اخم کرد. رو به بنفشه کرد و گفت: -عم...دایی برو بیرون بنفشه چشمانش پر از سوال شد. -برو بیرون بنفشه جون، برو من با خانم مدیرتون می خوام تنهایی صحبت کنم بنفشه با تردید به مدیر مدرسه نگاه کرد. خانم مدیر به بنفشه اشاره زد که از اطاق خارج شود. بنفشه با بی میلی از اطاق بیرون آمد. سیاوش می خواست چه بگوید که دوست نداشت بنفشه چیزی از آن بفهمد؟ بنفشه که از اطاق خارج شد سیاوش رو به مدیر مدرسه کرد: -خانم شفیقی من بچه ندارم، اما اینو می دونم که بچه ها تو این سن حساس هستن. شما تا حالا از خودتون پرسیدین این بچه چرا به قول شما دردسر درست می کنه؟ همینطوری فقط می گین این خرابکاره، این درست نمیشه، این دردسر درست می کنه؟ -منظورتون چیه؟ -خانم من پنج دقیقه اینجا واستاده بودم، شما فقط از بدی های این بچه اونم جلوی روی خودش گفتین، اولا که باید تو خلوت به خودم می گفتین، دوما مادر این بچه مریضه، بیمارستان بستریه، در اینجا سیاوش در ذهنش به سایان بد و بیراه گفت، مجبور بود به خاطر بنفشه دروغ بگوید، مجبور بود.... -پدرش هم با مادرش سرگردونه، برای همین هیچ کدوم نتونستن بیان به وضعیت بچه رسیدگی کنن، بعدشم خانم، همچین می گین مثه این بچه رو ندیدین که انگار این بچه چی کار کرده شفیقی از حرفهای سیاوش بدش آمد: -یعنی می فرمایید کاری نکرده؟ -خانم من نمی گم کار خوبی کرده، اما نه اونقدر که اینجوری زیادش می کنین، یه شیطنت بچه گانه بوده که باید از همکلاسیش عذر خواهی کنه، شما متوجه ی عرض من نشدین که گفتم مادر این بچه مشکل روحی داره؟ خانم شفیقی سکوت کرد. سیاوش پر و بال گرفت: -شما مگه تو مدرسه مشاور ندارین؟ یه بار این بچه رو کشوندین کنار ببینین دردش چیه؟ اصلا کنجکاو نشدین که چرا والدینش نمیان مدرسه؟ بعدشم خانم، تو همین مدرسه ی شما، دخترایی هستن که با پسر خلوت می کنن، بعد شما می گی من تا حالا یه همچین بچه ای ندیدم؟ این دیگه ازون حرفاست منظورسیاوش، نیوشا بود، -کی می گه؟ کی می گه ازین دخترا داریم؟بچه های مدرسه ی من خیلی نجیبن -خانم، پس این متلکهایی که تو همین دو سه دقیقه، تو حیاط بار من شد، از طرف معلمهاتون بود؟ شفیقی نزدیک بود سکته کند. این مرد جوان دیگر که بود. چه صریح به همه چیز اشاره می کرد. -آقا می فرمایید ما چیزی به این بچه نگیم؟ اونم هر کاری خواست بکنه؟ -نخیر خانم، من می گم تنبیه اش این باشه که از دوستش عذر خواهی کنه، اما شما هم اینقدر این بچه رو تحقیر نکنین، اگه این بچه مادرش بالا سرش بود، اوضاعش از این خیلی بهتر بود، شما که خودتون بچه دارین. ندارین؟ شفیقی سر تکان داد و دیگر چیزی نگفت. حرف حساب که جواب نداشت، جواب داشت؟ سیاوش کلام آخر را گفت: -من از این به بعد حواسمو جمع می کنم، تا این بچه رفتاراشو بهتر کنه، سعی می کنم ماهیانه یا حتی دو هفته یکبار بیام مدرسه واسه بررسی وضعیتش، خوبه؟ خانم شفیقی هم فنا شد، خانم شفیقی هم.... ....... سیاوش که از دفتر بیرون آمد، بنفشه هنوز پشت در ایستاده بود. با دیدن بنفشه لبخند زد: -هنوز اینجایی که، برو سر کلاست -سیاوش چی شد؟ -چیزی نشد، همه چی حل شد -یعنی چی؟ -یعنی شما باید بری از اون دوستت، شهنامی، معذرت خواهی کنی -چی؟ من؟ عمرا نمیرم -چرا دختر خوب، تو باید بری همین کارو بکنی، مگه نمی خوای مشکلت حل بشه؟ بنفشه سکوت کرد. -برو نشون بده که جرات داری عذر خواهی کنی، معذرت خواهی که بد نیست، یادته منم ازت معذرت خواهی کردم؟ بنفشه سرش را تکان داد. -اگه بد بود که من این کارو نمی کردم بنفشه در فکر فرو رفت. سیاوش دستش را روی سر بنفشه گذاشت: -برو دختر خوب، برو عذر خواهی کن، مطمئن باش همه از این کارت خوشحال میشن بنفشه دیگر ادامه ی صحبتهای سیاوش را نمیشنید. سیاوش دستش روی سر بنفشه بود. بنفشه می لرزید. بنفشه نمی دانست با هجوم این همه خوشبختی چه کند. صدای سیاوش به گوش رسید: -برو دختر خوب، برو عذر خواهی کن. سعی کن با همه دوست باشی، این کارو می کنی؟ این کار را می کند؟ سیاوش، تازه می پرسی بنفشه این کار را می کند؟ سیاوش، اگر بگویی بنفشه بمیر، بنفشه همین حالا میمیرد، همین حالا.... چه کردی با دل این دختر سیاوش، چه کردی... بنفشه اشک ته چشمانش نی نی می زد. اشکی از سر شوق، از شوق نوازش شدن، از شوق نوازش کسی که بنفشه کم کم به او، حسی پیدا می کرد. صدای سیاوش دوباره به گوش بنفشه رسید: -بنفشه، این کارو می کنی؟ بنفشه پلک زد تا اشکهایش مجال ریزش پیدا نکنند. مگر می شد سیاوش دست نوازش بر سرش بکشد و او قبول نکند؟ مگر می شد؟ مگر می شد حرف سیاوش را گوش ندهد؟ مگر می شد؟ حرف سیاوش، حکم نهایی بود حکم نهایی.... کاش تا آخر عمر سیاوش نوازشش می کرد، تا آخر عمر... بنفشه دهان باز کرد: -باشه، ازش معذرت خواهی می کنم سیاوش دستش را روی گونه ی بنفشه گذاشت و با دو انگشت آنرا کشید: -آفرین به تو دختر خوب، آفرین گنجو، می دونم منم دماغ درازم بنفشه لبخند زد. تو دیگر دماغ دراز نیستی سیاوش، تو سیاوش عزیز منی، سیاوش عزیز من.... ............. ![]()
پنج شنبه 18 خرداد 1391برچسب:, :: 21:21 :: نويسنده : mahtabi22
شایان رو به سیاوش کرد که در حال رانندگی بود: -من می گم کیف و کفش هم برای فروش،تو بوتیک بیاریم سیاوش به آینه ی بغل ماشین نگاه کرد و گفت: -نه، دیگه شلم شوربا نکنش، همین لباس مجلسی و شومیز کافیه -آخه چرا؟ -مغازه ی ما مگه چقدره که تو می خوای کیف و کفش هم برای فروش بیاری؟ کیف و کفش به اندازه ی لباس مجلسی فروش نداره، می تونیم هر دفه یکی دو تا بیاریم، اونم جنس تاپشو، بیشتر از یکی دو تا نه شایان شانه هایش را بالا انداخت: -باشه، خوب حالا اینو چی می گی؟ فردا پایه ای؟ -واسه چی؟ -واسه یه حال اساسی -کی؟ کجا؟ با کی؟ -فردا صبح خونه ی من، آدمشم خودم واست جور می کنم، اون دفه که همه چی بهم خورد -واقعا الاغی، اون دفه عبرت نگرفتی؟ باز می خوای بنفشه همه چیزو ببینه -دیوونه می گم فردا صبح، می دونستم الان همینو می گی، فردا صبح بنفشه مدرسه ست، اصلا تو برو همون مهسا رو دوباره وردار بیار -اولا که من فردا صبح جایی کار دارم، بعدشم تو که تا ده صبح می خوابی، بعدشم می خوای خانم ب...زی کنی، دیگه کی می خوای بیای در مغازه؟ در ضمن، قابل توجه شما، من همون روز با مهسا بهم زدم -اووووووه، پس واسه همین اینقدر عنقی، گفتم که اون با من و شروع کرد به آواز خواندن: سینیوریتا....اون با من و بعد قهقهه زد. سیاوش سرش را به نشانه ی مخالفت بالا انداخت: -گفتم که فردا باید برم جایی، تو هم باید بری مغازه، شب یه فکری می کنیم که کجا بریم. خونه ی شما که مطلقا ممنوع شایان دمغ شد. سیاوش اینبار اصلا پایه نبود، اصلا.... .............. بنفشه که به خانه برگشت، دیگر برایش مهم نبود که پیتزا سرد است. دیگر دلش نمی خواست پیتزای دیگری بخورد، دیگر حتی گرسنه هم نبود، بنفشه هیجان زده بود. سیاوش با دستش تکه غذای روی لبش را پاک کرده بود. بنفشه با خودش فکر کرد که حتما سیاوش از او خوشش می آید. اگر غیر از این بود، که این کار را انجام نمی داد. حتما سیاوش هم دوست داشت که او را ببیند. اگر غیر از این بود، که با دیدن بنفشه لبخند نمی زد. و باز با خودش فکر کرد که اصلا قیافه اش در آن حدی است که سیاوش از او خوشش بیاید؟ بنفشه به سمت آینه ی قدی درون هال دوید و خودش را بر انداز کرد. نگاهش به بینی گوشتی اش افتاد. صدای سیاوش در گوشش پیچید که او را گنجو خطاب می کرد. به صورت استخوانی اش نگاه کرد. احساس کرد چقدر زشت شده است. او نباید در چشم سیاوش زشت به نظر می رسید. چه کار می کرد تا زیبا شود؟ تا سیاوش بیشتر از او خوشش بیاید. با همین چهره هم، سیاوش از او خوشش آمده بود، با همین چهره... و می خواست از این هم بهتر شود، از این هم بهتر.... صدای گوشی اش بلند شد. بک لحظه با خودش فکر کرد که شاید سیاوش باشد. با خوشحالی به سمت گوشی دوید و آنرا در دست گرفت. پیامی از فواد بود: فکر کردی خیلی زرنگی؟ حالا دیگه واسه ما تله می ذاری؟ بیچاره شدی، خودم تو رو..... بنفشه معنی جمله ی آخر فواد را نفهمید. اما هر چه که بود حتما تهدید یا ناسزا بود. بنفشه به یاد حرف سیاوش افتاد که گفته بود، فواد و پوریا با رخش رستم هم نمی توانند در بیوفتند. همین را گفته بود دیگر؟ مگر همین را نگفته بود؟ شاید جمله ای مثل همین بود، اما بالاخره منظورش این بود که آنها جوجه هستند. دقیقا همین بود، آنها جوجه هستند بنفشه پیام فرستاد: برو بابا، جوجه پیام رسید: حالا می بینی بنفشه دیگر جوابش را نداد. او سیاوش را داشت. سیاوش حسابشان را می رسید. از چه می خواست بترسد؟ از چه؟ ........ ساعت هفت و نیم صبح بود و بنفشه با احتیاط وارد اطاق پدرش شد. صدای خر و پف پدرش در اطاق پیچیده بود. بنفشه پاورچین پاورچین به سمت پاتختی رفت و ادکلن دویست و دوازده را بیرون آورد و آنرا روی مقنعه اش، تقریبا خالی کرد. امروز می خواست به همراه سیاوش به مدرسه برود. باید از همیشه خوشبوتر در برابرش ظاهر می شد. ....... بنفشه که داخل ماشین نشست، سیاوش نفس عمیق کشید. بوی ادکلن شایان فضای ماشین را پر کرده بود. سیاوش لبخند زد: -با ادکلن بابات دوش گرفتی دیگه؟ بنفشه با نیش تا بناگوش در رفته سر تکان داد. سیاوش به راه افتاد. بنفشه به سمت سیاوش چرخیده بود و به نیمرخش نگاه می کرد. چند دقیقه گذشت. حواس سیاوش پرت شده بود. به شوخی اخم کرد: چیه دخترک؟ چرا زل زدی به من -همین جوری -عجب، نکنه رو سر و کله ی من چیزی چسبیده؟ بنفشه خندید: نه چیزی نچسبیده -اونورو نگاه کن، حواسم پرت میشه بنفشه کمی دلخور شد. اما ایرادی نداشت. همین که کنار سیاوش نشسته بود به هر چیزی می ارزید. به هر چیزی..... سیاوش رانندگی می کرد و بنفشه به روبه رو چشم دوخته بود. سر چهار راه و پشت چراغ قرمز توقف کردند. پراید یشمی رنگی کنار ماشین سیاوش متوقف شد. دختر جوانی با موهای فکل کرده پشت فرمان نشسته بود. سیاوش سرش را چرخاند و به دختر جوان زل زد. دختر جوان نیم نگاهی به سیاوش کرد و گوشی اش را در دست گرفت. بنفشه متوجه ی نگاه سیاوش شده بود. با ناراحتی رو به سیاوش کرد: -کجا رو نگاه می کنی سیاوش؟ سیاوش کمی دستپاچه شد: -چیز، می گم بنفشه، نگاه کن ببین چقدر این دختره زشته، یه اسمی واسش انتخاب کن، یه دماغ درازی، یه مارماهی، یه چیزی بنفشه خندید. سیاوش هم خندید. سیاوش دوست نداشت دوباره وجهه اش را در نظر بنفشه، خراب کند. دوست نداشت.... سیاوش جلوی در مدرسه پارک کرد و رو به بنفشه گفت: -اسم خانم مدیرتون چیه؟ -خانم شفیقی -خیل خوب، ببین من به خانم مدیر می گم که دایی تو هستم باشه؟ دایی اش؟ سیاوش یا دلش می خواست عمویش باشد، یا دایی اش، بنفشه این را دوست نداشت. -خوب بگو دوست بابامی -دختر خوب، اگه بگم دوست باباتم که وضع بدتر میشه. بعد مدیرتون نمی گه بابات کجاست؟ -خوب اگه بگی داییم هستی هم، همینو می پرسه -نگران نباش، می دونم چی بگم، فقط بگو ببینم مدیرتون می دونه پدر و مادرت از هم جدا شدن؟ -نه نمی دونه -خیل خوب، همه چی حله، پیاده شو بنفشه به همراه سیاوش قدم به داخل مدرسه گذاشت. دخترکان سه مقطع راهنمایی با کنجکاوی فراوان به این مرد جوان نگاه می کردند. نگاه خیره اشان سیاوش را متعجب ساخته بود. سیاوش سعی کرد به آنان توجه ای نشان ندهد. صدای برخی از آنها را می شنید که لودگی می کردند: -به به، آقا خوش تیپه رو -عجب جیگریه -اینورو یکم نگاه کن دیگه، جیگر -زن من میشی؟ صدای خنده های شیطنت آمیز، از هر طرف حیاط، به گوش می رسید. سیاوش به یاد نداشت که در دوره ی خودش، دخترکان به این اندازه گستاخ شده باشند. اما حقیقت همین بود که اغلب دخترکان امروزی گستاخ بودند. گستاخ.... بنفشه با غرور در کنار سیاوش قدم بر می داشت. گمان می کرد سیاوش مهمترین فرد زندگی اش است. خوشش آمده بود که همه ی دختران به سیاوش نگاه می کردند، اما سیاوش به هیچ کدام از آنها توجه نمی کرد. بنفشه فکر می کرد سیاوش بزرگترین گنج روی زمین است که تنها نصیب خودش شده است. بنفشه خوشحال بود، خوشحال.... ......... ![]()
چهار شنبه 17 خرداد 1391برچسب:, :: 1:16 :: نويسنده : mahtabi22
بنفشه به خانه که رسید، پکر و دلخور بود. نیوشا نامردترین دوستی بود که در دنیا، وجود داشت. با خودش فکر کرد که بهتر بود خودش هم جریان دوست پسر نیوشا را، به خانم مدیر می گفت. در آن صورت نیوشا هم مجبور می شد که پدر یا مادرش را به مدرسه بیاورد. و باز هم فکر کرد که ممکن بود نیوشا ماجرای جشن تولد را برای خانم مدیر تعریف کند. همان بهتر که چیزی نگفته بود، همان بهتر.... هنوز مانتو و مقنعه اش را از تنش خارج نکرده بود. چشمش افتاد به آستین مانتو اش که دیگر تا نشده بود. همه ی ذوق و شوقش بابت تمیزی دستانش از بین رفت بود. به سمت آشپزخانه رفت و جعبه ی پیتزایی را که پدرش، دیشب برای نهار امروزش خریده بود، روی میز دید. با لبهای آویزان به سمت میز رفت و در جعبه را گشود. پیتزا سرد بود اما شکم گرسنه که سرد و گرم نمی شناسد. به سرعت تکه ای از آن را برداشت و به سمت دهان برد. هنوز تکه ی اول را به طور کامل نخورده بود که ناگهان، در ورودی باز شد. شایان بود که وارد خانه شده بود. همانطور که به سمت اطاقش می رفت صدایش بلند شد: -اومدی خونه؟ بنفشه با دهان پر فریاد زد: آهااااا -آها و درد بی درمون، این چه طرز جواب دادنه؟ بنفشه فریاد زد: این پیتزا سرده، من یه چیز دیگه می خوام شایان که وارد اطاقش شده بود از همان جا جواب بنفشه را داد: -من وقت ندارم دوباره برات پیتزا بگیرم. همونو بخور، سیاوش پایین منتظره، باید سریع برم، یه عالمه کار دارم پس سیاوش بیرون از خانه بود؟ چه خوب بود اگر بنفشه همین حالا، همه چیز را به سیاوش می گفت. سیاوش خیلی مهربان بود. حتما کمکش می کرد. حتما... بنفشه بلافاصله به سمت پله ها دوید و از آن پایین رفت و در اصلی را گشود. چشم چرخاند بین ماشین های پارک شده ی کنار خیابان. چشمش افتاد به سیاوش که درون ماشینش نشسته بود و روی فرمان ضرب می زد. بنفشه با خوشحالی به سمت ماشین دوید. باز هم قلبش پر از شادی شد. دیدار دوباره ی سیاوش برایش هیجان انگیز بود. بنفشه در چند قدمی ماشین پرش بلندی کرد و فریاد زد: سیاووووش سیاوش جا خورد. سرش را چرخاند و چشمش افتاد به دخترک خندانی که ذرات غذا کنار لبش به چشم می خورد. سیاوش خندید: باز تو منو ترسوندی؟ بنفشه صدای خنده داری از حلقش بیرون پرید. سیاوش دستش را روی لبه ی پنجره ی ماشین گذاشت: -خوبی؟ اون چیه چسبیده به لبت؟ بنفشه هول و دستپاچه به صورتش دست کشید. نگاه سیاوش روی دستان بنفشه ثابت ماند. دستانش چقدر سفید شده بودند. بنفشه دستانش را پایین آورد. چشمان سیاوش به همراه دستان بنفشه پایین آمد. خراشیدگی های روی دستش همه چیز را مشخص می کرد. دخترک دستانش را اصلاح کرده بود. سیاوش نمی دانست بخندد یا اخم کند. تجربه ی برخورد با دخترکان هم سن و سال بنفشه را نداشت. دخترانی که با آنها در ارتباط بود، همگی بالای بیست سه سال سن داشتند. سیاوش سعی کرد بخندد. بهترین کار این بود که بنفشه را حساس نکند. - اینا چین؟ بنفشه جواب داد: چیا؟ -این خراشیدگی های روی دستت بنفشه ذق زده شد. سیاوش متوجه ی دستانش شده بود: -با تیغ زدمشون عجب دخترک بی پروایی عجب دخترکی... سیاوش سرش را تکان داد: چرا زدی؟ -هر کی دستاش مو داشته باشه، کثیفه -الان منم که دستام این همه پشم و پیلی داره، کثیفم؟ بنفشه تک سرفه ای کرد و گفت: -تو مردی، اما من خانم هستم، من باید تمیز باشم سیاوش نمی دانست چه بگوید. از طرفی حق با بنفشه بود و از طرف دیگر انجام دادن برخی از کارها برای او زود بود. -خوب تو موهای دستت خیلی زیاد نبود، من فکر می کنم باید یکی دو سال صبر می کردی بنفشه دلخور شد: یعنی تو خوشت نیومد؟ - من نباید خوشم بیاد یا بدم بیاد، تو خودت چی فکر می کنی؟ فکر می کنی، باید این کارو می کردی؟ -آره باید این کارو می کردم. من الان تمیز شدم، تازه پاهامم تمیز شدن سیاوش سرش را به اجبار تکان داد. بنفشه دوباره پرسید: تو خوشت نیومد؟ سیاوش دیگر نمی دانست در جواب بنفشه چه بگوید: -چی بگم آخه؟ تو دیگه این کارو انجام دادی، من نمی دونم چی بگم بنفشه لبهایش آویزان شد. سیاوش سعی کرد موضوع صحبت را عوض کند: -خوب دیگه چه خبر، مدرسه خوب بود؟ نیوشا که دیگه اذیتت نکرد بنفشه یادش آمد که برای چه، می خواست سیاوش را ببیند، با ناراحتی گفت: -سیاوش یه چیزی شده -چی شده؟ -سیاوش خانم مدیرمون گفته من فردا باید بابامو بیارم مدرسه، وگرنه دیگه منو تو مدرسه راه نمی ده -مگه چی کار کردی؟ -خوب...خوب می دونی.... بنفشه تصمیم نداشت به سیاوش دروغ بگوید. دفعه ی قبل، سیاوش بابت راستگویی اش او را تحسین کرده بود. اصلا دلش نمی خواست دروغ بگوید، اصلا... -خوب سیاوش من کیف یکی از همکلاسیامو چند هفته پیش، انداختم تو سطل آشغال سیاوش چشمانش درشت شد. بنفشه ادامه داد: -نیوشا جریانو به مدیر مدرسه گفت، اونم بهم گفت باید بابامو بیارم مدرسه، بابام نمیاد، من می دونم، تازه اگه بفهمه کتکم می زنه، تو به جای بابام میای؟ -این چه کاری بود که کردی؟ -حقش بود، دختره همش چاپلوسی می کنه، منم حالشو گرفتم صدای بنفشه رنگ التماس گرفت: -سیاوش میای؟ تورو خدا، فردا میای مدرسه؟ سیاوش می توانست بگوید نه؟ مگر خودش نمی خواست که حامی این دختر شود، مگر خودش نگفته بود که بنفشه،همه ی مشکلاتش را با او در میان بگذارد، پس دیگر جایی برای مخالفت وجود نداشت. فردا حتما به مدرسه می رفت. حتما..... -باشه، فردا میام، قبل از هشت میام دنبالت که با هم بریم بنفشه ذوق کرد: وای سیاوش مرسی، آخ جون، مرسی -خیل خوب، دیگه برو بالا بنفشه باز هم پکر شد. دوست داشت باز هم با سیاوش صحبت کند. با بی میلی چرخید تا برود. سیاوش دوباره صدایش زد: بنفشه بنفشه با ذوق به سمتش برگشت: ها؟ -ها نه بله، بیا جلوتر بنفشه یک قدم به جلو برداشت. سیاوش دستش را دراز کرد و تکه ی کوچکی از پیتزا را که به کناره ی لبش چسبیده بود، با دستش پاک کرد. -حالا برو بنفشه برود؟ چه کار کردی سیاوش؟ دل بنفشه را زیر و رو کردی سیاوش، زیر و رو.... قلب بنفشه فرو ریخت. احساس ضعف کرد و در عالم هپروت فرو رفت. سیاوش دستش را کنار لبش گذاشته بود و خرده غذای کنار صورتش را، با دستش تمیز کرده بود. کاری که حتی پدرش هم برای او انجام نداده بود، حتی پدرش.... بنفشه ی کوچک به چشمان سیاوش زل زده بود. همه چیز از یادش رفت، از یادش رفت که باید به درون خانه برود، از یادش رفت..... سیاوش لبخند زد: برو خونه دیگه بنفشه تکان خورد: ها؟ -برو خونه عمو، برو باباتم اومد حتی گفتن کلمه ی "عمو" هم آن خلسه ی دوست داشتنی را از بین نبرده بود. بنفشه سرش را تکان داد و برگشت و به سمت در خانه رفت. آنقدر در خیالات خودش غوطه ور شده بود که حتی نیم نگاهی هم به سوی پدرش نینداخت. ......... ![]()
چهار شنبه 17 خرداد 1391برچسب:, :: 1:9 :: نويسنده : mahtabi22
بنفشه با خوشحالی به دستانش نگاه کرد. چندین جای آن خراشیده شده بود. به طور کامل نتوانسته بود به قول خودش، کثیفی ها را بر طرف کند، اما از آن چه که انجام داده بود، کاملا رضایت داشت. نیوشا خیلی بد بود اما راست می گفت، یک دختر نباید دست و پایش کثیف باشد. بنفشه دوست داشت سیاوش هم دست و پایش را ببیند، حتما خوشش می آمد که بنفشه اینقدر تمیز بود. حتما خوشش می آمد.... ......... سیاوش پشت میز آشپزخانه نشسته بود و به همراه مادر و برادرش شام می خورد. مادرش دیس برنج را به سمت سیاوش گرفت و گفت: -بالاخره مغازه راه افتاد؟ سیاوش همانطور که با کف گیر برای خودش برنج می کشید، گفت: -آره همه ی کارا انجام شد، اما دیگه از کت و کول افتادم -خوب، خدا رو شکر که زحمتهات نتیچه داد، شریکت هم کمک کرد؟ سیاوش به یاد شایان افتاد. شایان به جز خراب کاری، کمک دیگری نکرده بود: -آره اونم کمکم کرد -زن و بچه داره؟ -از زنش جدا شده، اما یه دختر بچه ی دوازده ساله داره -پیش زنشه؟ -نه پیش خودشه -عجب آدمیه، بچه رو از مادرش گرفت؟ سیاوش پوزخند زد، شایان حاضر بود بچه اش را به کهنه فروش هم بدهد، چه برسد به مادرش. -نه، زنش بیمارستان روانی بستریه -آخی، چرا؟ بیچاره بچه سیاوش با خودش فکر کرد که واقعا بیچاره بنفشه... صدای مادرش را شنید: -الان این بچه تنهایی تو خونه چی کار می کنه؟ باباش که تا نه شب تو مغازه است سیاوش سرش را به نشانه ی بلاتکلیفی تکان داد. -عمه ای، خاله ای، کسیو نداره این بچه؟ -چرا هم عمه داره هم خاله، اوضاع بهم رخته است، به خاطر درگیریهای خونوادگی همه با هم لج کردن -ای بابا، شام کوفتم شد -مهناز خانم، مادر من، شامتو بخور، فکرتو مشغول نکن -خوب یه بار بیارش اینجا، بیارش ببینمش، طفل معصوم چه سرنوشتی داره سیاوش چشمانش برق زد. چه فکر خوبی، یک بار دیدار بنفشه با مادرش، برای بنفشه هم می توانست خوشایند باشد. به هر حال او یک دختر بچه بود که شاید برای برخی مسائل، نیاز به صحبت با یک زن داشت. نگاه سیاوش به برادر بیست و پنج ساله اش سیامک افتاد. سیاوش با خودش فکر کرد که حضور مداوم بنفشه در خانه اشان باعث وابستگی عاطفی این بچه به سیامک نخواهد شد؟ او در قبال این بچه احساس مسئولیت می کرد. تصمیم داشت فعلا فقط یک بار بنفشه را به دیدار مادرش بیاورد. سیاوش نمی دانست آن کسی که بنفشه به او وابستگی عاطفی پیدا خواهد کرد، خودش است. سیاوش نمی دانست نزدیکی اش به بنفشه باعث می شود تا دخترک برای خودش رویاهای دخترانه بسازد. سیاوش فکر می کرد که چون احساس خودش به بنفشه یک احساس دوستانه و شاید پدرانه است، پس همه چیز قابل کنترل است. نمی دانست بنفشه را درگیر خواهد کرد، نمی دانست... .............. بنفشه با غرور وارد کلاس شد. به نگاه خیره ی برخی از همکلاسی هایش توجهی نکرد. بوی ادکلن دویست و دوازده در کلاس پیچیده بود. بنفشه آستینهایش را دو ردیف تا زده بود. دیشب تا صبح از این دنده به آن دنده چرخیده بود. برای رفتن به مدرسه لحظه شماری می کرد، صبح که از خواب بیدار شد، با چه وسواسی به خودش رسیده بود و حالا زمان آن بود که کاملا خودنمایی کند. روی نیمکتش نشست و کیفش را بین خودش و نیوشا گذاشت. زیر چشمی نیوشا را می پایید که به او نگاه می کرد. حتما متوجه ی دستان تمیزش شده بود. نیوشا نفس عمیقی کشید، بنفشه فهمید که ادکلن دویست و دوازده را هم استشمام کرده است. دماغت بسوزد نیوشا، دماعت بسوزد.... اما... اینجا یک چیزی لنگ می زد. بنفشه فهمیده بود که نیوشا جا خورده است. اما آن پوزخندی که روی لب نیوشا جا خوش کرده، برای چه بود؟ بنفشه فکرش مشغول شده بود. آنقدر نیوشا را می شناخت تا معنی حرکات بدنی اش را دریابد. بنفشه زیپ کیفش را باز کرد و چشمش افتاد به نیوشا که دستش را زیر چانه اش زده بود و با لبخند به بنفشه نگاه می کرد. بنفشه اخم کرد و کتابش را از درون کیفش بیرون کشید و رویش را به سمت دیگر چرخاند. ناگهان صدای خانم عمیدی در کلاس پیچید: -سماک و سمیع زادگان، پاشین بیاین دفتر کوچیکه بنفشه آب دهانش را قورت داد. چه شده بود؟ به نیوشا نگاه کرد که با آرامش از سر جایش بلند شد و به سمت در کلاس رفت. بنفشه با تعجب از جا بلند شد و به دنبال نیوشا از کلاس بیرون رفت، در حالی که با عجله آستین تا شده اش را به سمت پایین می کشید. .......... خانم شفیقی، مدیر مدرسه، پشت میزش نشسته بود و با خشم به بنفشه نگاه می کرد. بنفشه دستپاچه شده بود. به سمت نیوشا چرخید که با بی خیالی به شفیقی زل زده بود. صدای شفیقی در فضای اطاق پیچید: -سماک، نگفتم بالاخره می فهمم؟ بنفشه دستانش را که می لرزید در جیبش فرو برد: چیو خانم؟ -تو هی دروغ بگو، تو هی حاشا کن، کیف شهنامی رو کی انداخته بود تو سطل آشغال؟ -نمی دونیم خانم -که نمی دونی؟ تو بگو سمیع زادگان، کیفو کی انداخته بود تو سطل آشغال؟ نیوشا گلویش را صاف کرد و گفت: -خانم، بنفشه انداخته بود. خودم دیدم، زنگ تفریح که خورد، بنفشه کیف شهنامی رو انداخت تو سطل آشغال خانم شفیقی با خشم به بنفشه نگاه کرد: -سماک تو دیگه اعصاب منو بهم ریختی، مگه مدرسه جای این انتر بازی هاست؟ بنفشه صدایش می لرزید: خانم کار ما نبود -دیگه صداتو نشنوم، فردا با پدر یا مادرت میای مدرسه، اگه اومدن که هیچ چی، وگرنه دیگه حق نداری بیای مدرسه، من تکلیفتو باید فردا معلوم کنم، دیگه برین سر کلاساتون..... پشت در دفتر، دو نفر چشم در چشم یکدیگر دوخته بودند، نیوشا با نیشخند رو به بنفشه کرد: -برو فردا بابا جونتو بیار مدرسه بنفشه با حرص گفت: ازت بدم میاد -آخی، دلمو شکستی صدای خانم عمیدی بلند شد: -برین تو کلاس، اینجا چرا موندین، زود باشین بنفشه گیج و منگ وارد کلاس شد. نیوشا منفورترین دختری بود که تا به حال در عمرش دیده بود. فردا چه کسی را به مدرسه می آورد؟ پدر خوشگذرانش را یا مادر بیمارش را؟ بهتر نبود قید درس و مدرسه را بزند؟ بهتر نبود ترک تحصیل کند؟ در آن صورت، چطور کتکهای پدرش را تحمل می کرد؟ خدایا چه می کرد؟ ذهنش جرقه زد.... سیاوش، سیاوش، سیاوش می توانست کمکش کند، سیاوش.... سیاوش کمکش می کرد؟ کمکش می کرد؟ ..............
![]()
یک شنبه 14 خرداد 1391برچسب:, :: 18:52 :: نويسنده : mahtabi22
بنفشه روی تختش دراز کشیده بود و به اتفاقاتی که در مدرسه رخ داده بود، فکر می کرد. به حرفهای بی رحمانه ی نیوشا و به نگاه ها و پچ پچ های کنجکاوانه ی همکلاسهایش. همه و همه مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمانش رد شدند. بنفشه تازه به درستی حرفهای سیاوش پی برده بود. سیاوش، نیوشا را خوب شناخته بود، خوب.... ناگهان به یاد تهدید نیوشا افتاد. نیوشا می خواست شماره ی هر دو نفرشان را پخش کند و بدتر از آن، فواد و پوریا برای سیاوش نقشه کشیده بودند. بهتر بود هر چه سریعتر سیاوش را با خبر کند. به ساعتش نگاه کرد. ساعت پنج بعد از ظهر بود. طبق معمول پدرش و سیاوش داخل مغازه بودند. بنفشه با دستان لرزان شماره ی سیاوش را گرفت. نمی دانست چرا اینقدر هیجان زده است. با همین سیاوش بارها و بارها صحبت کرده و حتی سربه سرش گذاشته بود. اما اینبار هیجان، خفه اش می کرد... صدای سیاوش درون گوشی پیچید: الو -سلام سیاوش صدای بنفشه را شناخت: -سلام، چطوری؟ خوبی؟ -من خوبم -چه خبر؟ اوضاع خوبه؟ تنهایی؟ -آره تنهام -بابات تا ساعت هشت نه شبم نمیاد خونه، نمی ترسی که؟ -نه، نمی ترسم سیاوش خندید: -حالا چرا صداتو اکو می کنی؟ بنفشه گیج شد: -اکو می کنم، یعنی چی؟ -یعنی هرچی من می گم، تو آخرشو تکرار می کنی بنفشه متوجه ی منظور سیاوش نشد. سیاوش سکوت بنفشه را که دید، فهمید بنفشه متوجه ی منظورش نشده است: -حالا ولش کن، چی شده بهم زنگ زدی؟ راستی امروز مدرسه رفتی نیوشا رو دیدی؟ چیزی که بهت نگفت؟ چه خوب که سیاوش خودش بحث را به میان کشیده بود، بنفشه نفس عمیق کشید: -سیاوش، امروز بنفشه حرفای بدی بهم زد سیاوش اخم کرد: چی گفت؟ -گفت پوریا و فواد برای تو نقشه کشیدنو می خوان یه بلایی سر تو بیارن سیاوش به خنده افتاد: -چی؟ سر من بلا بیارن، هاهاهاها، خوب دیگه چی گفت؟ -تو نمی ترسی؟ -نه دختر جون، مگه از دو تا جغله هم باید بترسم؟ اونا دو تا واسه یکی مثه تو رستم دستانن، واسه من پهن رخش رستم هم نیستن بنفشه باز هم منظور سیاوش را خوب نفهمید. صدای سیاوش مجال فکر کردن به او نداد: -واسه همین زنگ زدی؟ نگران نباش، هیچ کاری نمی تونن بکنن بنفشه من و من کرد: -خوب چیز، می دونی، یه چیز دیگه هم گفت -دیگه چی گفت؟ -اگه بهت بگم دعوام نمی کنی؟ -نه بگو ببینم چی گفت بنفشه آب دهانش را قورت داد و دل به دریا زد: -سیاوش، من شماره ی تو رو داده بودم به نیوشا سیاوش ابرو در هم کشید: واسه چی دادی؟ -خوب، خوب خودش ازم خواست که شمارتو بدم بهش، -چرا؟ -آخه گفته بود، از تو خوشش اومده سیاوش لبهایش را روی هم فشار داد. چه می توانست بگوید. بنفشه یک شیطنت کودکانه انجام داده بود. با آرامش گفت: -همش همین بود؟ بنفشه بغض کرد: -سیاوش، نیوشا می خواد شماره ی هر دو تامونو پخش کنه سیاوش لبخند زد: دیگه می خواد چی کار کنه؟ -این کمه؟ شمارمون پخش بشه، همه به ما مزاحمی زنگ می زنن سیاوش با مهربانی گفت: -هیچ کس نمی تونه مزاحم من بشه، نگران نباش، اگه کسی مزاحمت شد، خودم یه خط دیگه واست می گیرم، خوبه؟ -راس می گی؟ -آره، دیگه نگران نباش، آفرین به تو دختر خوب که راستشو به من گفتی، اما دیگه شماره ی کسیو بدون اجازه به یکی دیگه نده، باشه؟ بنفشه احساس آرامش کرد. سیاوش چه مهربان بود. دقیقا مثل همان روز که در ماشین او را در آغوش کشیده بود. اگر به پدرش می گفت حتما او را کتک می زد. اما سیاوش با مهربانی او را، آرام کرده بود. چه مهربانی سیاوش، چه مهربانی..... بنفشه خندید: -باشه دیگه این کارو نمی کنم -آفرین دختر خوب، ببین کارای خوب می کنی همه ازت راضی میشن، خوب همه ی حرفات همین بود؟ -آره، همشون همین بودن -پس حالا که حرفات تموم شده، برو به کارات برس تا منم به کارام برسم -باشه سیاوش، فعلا کاری نداری؟ خداحافظ -خداحافظ سیاوش تماس را که قطع کرد لبخند زد. آرام کردن بنفشه چندان هم سخت نبود. با محبت کردن می توانست دلش را به دست بیاورد. با خودش فکر کرد که اگر پدر می شد، چه پدر مهربانی می شد، به افکارش پوزخند زد. سیاوش اهل ازدواج و بچه دار شدن نبود. سالیان سال بی بند و بار زندگی کرده بود. حتی مادرش هم می دانست که او دور ازدواج یک خط قرمز کشیده است و به همین خاطر برای ازدواج به او فشار نمی آورد. تنوع طلبی اش، مانع از این شده بود که تعهدی در قبال کسی بر عهده بگیرد. سیاوش اصلا اهل ازدواج نبود. اما اگر پدر می شد، پدر مهربانی می شد، اگر پدر می شد..... اگر..... صدای شایان او را به خود آورد: بنفشه بود؟ -آره، بنفشه بود -واسه چی شمارتو بهش دادی؟ بیچاره شدی، باید همش زنگ بزنه مغزتو بخوره، حوصله داریا تو هم سیاوش به شایان نگاه کرد که با بی خیالی چند تکه لباس را تا می کرد و در قفسه می گذاشت. همین روزها سیاوش از دست شایان، مغز خودش را متلاشی می کرد، سرش را به دیوار می کوبید تا مغزش متلاشی شود... ........... بنفشه تماس را که قطع کرد حس خوشایندی داشت، مهربانی سیاوش به دلش نشسته بود. دوست داشت باز هم با سیاوش صحبت می کرد، اما دیگر حرفی برای گفتن نداشت. بنفشه با خودش فکر کرد که سیاوش چه صدای دلنشینی دارد. وقتی او را به خاطر راستگویی اش تحسین کرده بود، بنفشه احساس غرور کرد. از این به بعد، همه چیز را به سیاوش خواهد گفت. همه چیز را راست و بدون دروغ به سیاوش خواهد گفت.... دیگر از نگرانی چند لحظه ی پیش خبری نبود. و حالا.... نوبت به کار دیگری رسیده بود. بنفشه نمی خواست کثیف باشد. دوست نداشت هرکس که با او دعوا می کند، کثیفی دست و پایش را به رخش بکشد. چشمانش برق می زد. بنفشه حوله لباسی اش را برداشت و به سوی حمام رفت. در دستش همان ژیلت کذایی خود نمایی می کرد. او می خواست دست و پایش شبیه نیوشا شود. فردا در مدرسه می توانست آستینهایش را دو ردیف تا بزند. می توانست دستانش را روی میز قرار دهد تا چشمان نیوشا از حدقه خارج شود. می خواست از ادکلن دویست و دوازده پدرش استفاده کند تا دیگر بد بو نباشد. فردا دماغ نیوشا سوختنی بود. فردا روز حال گیری بود، یک حالگیری دخترانه، یک حالگیری کاملا دخترانه.... .......... ![]()
یک شنبه 14 خرداد 1391برچسب:, :: 18:49 :: نويسنده : mahtabi22
سیاوش از جا برخاست و رو به بنفشه گفت: پاشو برو یه آبی به سر و صورتت بزن و این کیک و شیرینی ها رو هم ببر بذار تو یخچال، ناهار خوردی؟ بنفشه سرش را بالا آورد و به سیاوش نگاه کرد: گشنه نیستم -خیل خوب، دیگه گریه نکن، این یه درس عبرتی برات شد تا دیگه با نیوشا نچرخی، از این به بعد هم هر چی شد، بیا به من بگو، من دیگه باید برم مغازه، تنهایی نمی ترسی؟ بنفشه لب برچید: -می خوای بری؟ -آره دیگه عمو، باید برم، یه عالمه کار دارم بنفشه اخم کرد: تو عموی من نیستی چرا از لفظ عمو خوشش نمی آمد؟ چرا؟ سیاوش خندید: -خیل خوب حالا، تو این هاگیر واگیر واسه من غلط املایی می گیره، پاشو این بلوزتم عوض کن، سیاوش به سمت در رفت. بنفشه دلش گرفت. دوست نداشت سیاوش برود. چشمش به کفشهای سیاوش افتاد صدایش زد: سیاوش،با کفش اومده بودی تو؟ سیاوش با خنده جواب داد: -آره، یادم رفت درشون بیارم، ببخشید بنفشه با دستمالی که در دستش بود، فین بلندی کرد و گفت: -با همین کفشت زدی تو ....فواد که اونجوری ولو شد؟ سیاوش قهقهه زد: -آره، با همین زدم، خوشت اومد؟ تو که کلا با مجاری دفع، میونه ی خوبی داری اینبار قهقهه اش شدیدتر شد. باز هم دخترک باعث شده بود که سیاوش پا به پای او، چرت و پرت گویی را آغاز کند باز هم.... -من رفتم، اگه چیزی شد حتما به من زنگ بزن، شمارمو که داری بنفشه سرش را تکان داد. سیاوش در را باز کرد و به سوی پله ها رفت. ........ سیاوش که رفت، بنفشه دیگر مثل چند لحظه ی پیش دلش شکسته نبود. کسی پیدا شده بود که مشکلات بنفشه برایش مهم بود. کسی پیدا شده بود که بنفشه می توانست، اگر دچار مشکلی شد به او زنگ بزند. دیگر از سیاوش بیزار نبود. باز هم یک حس ناشناخته در وجود بنفشه شکوفا شد. سیاوش بابت آن ماجرا از او عذرخواهی کرده بود. یعنی ممکن بود دیگر با مهسا ارتباطی نداشته باشد؟ یعنی ممکن بود؟ بنفشه ذوق زده بود. برای چند لحظه فراموش کرد، نزدیک بود چه بلایی بر سرش بیاید. برای چند لحظه فراموش کرد که نیوشا او را به چه دردسری انداخته بود. در فکرش، فقط سیاوش جولان می داد، سیاوش، سیاوش بخشنده... .................. سیاوش از پله های پاساژ بالا می آمد که چشمش افتاد به شایان، که با دختر جوانی مشغول خندیدن بود. سیاوش چشمانش را ریز کرد. دختر جوان، فروشنده ی بوتیک روسری فروشی ای بود که به بوتیکشان چسبیده بود. سیاوش از خشم کبود شد. شایان چه پدر بی خیالی بود. همین یک ساعت پیش نزدیک بود دخترش هست و نیستش را به باد دهد، آنوقت او اینجا، کنار دختر روسری فروش، بگو بخند راه انداخته بود. با عصبانیت از کنار شایان گذشت و وارد مغازه شد. چند دقیقه ی بعد، شایان در حالی که لبخندی بر لب داشت، به درون مغازه آمد: -داداش اومدی؟ سیاوش کلافه رو به پیشخوان ایستاده بود و دستش را روی دهان و چانه اش گذاشته بود. صدای شایان عصبی اش می کرد: تا تو بیای من جلدی رفتم خونه ی خواهرم، شومیزها رو آوردم، هه هه، تازه نطقش باز شده بود که واسم سخنرانی کنه، پیچوندمشو اومدم اینجا، زودتر از تو هم رسیدم، چرا دیر کردی؟ سرت کجا گرم شده بود؟ سیاوش سعی کرد چیزی نگوید، به این پدر بی مسئولیت چه می گفت؟ شایان دست بردار نبود: -خوب خدا رو شکر من سریع جنسا رو آوردم، همش یه ساعت معطل شدیم، الان دیگه از من راضی هستی؟ سیاوش با خودش فکر کرد که از او راضی باشد؟ واقعا انتظار داشت که از او راضی باشد؟ آبروی همه ی پدرها را برده بود، همه ی پدرها.... سیاوش با عصبانیت به سمت شایان چرخید و با تمام قدرت او را به سمت عقب هل داد. شایان نتوانست تعادلش را حفظ کند و بین اجناس کف مغازه ولو شد. سیاوش با خشم به شایان نگاه کرد. حیف که به بنفشه قول داده بود، حیف... شایان با سردرگمی رو به سیاوش کرد: ای بابا، از این به بعد حواسمو جم می کنم، چقد عصبی هستی، دیگه چیزیو جا نمی ذارم، آروم باش سیا سیاوش نزدیک بود سرش را به دیوار بکوبد. شایان واقعا نمی فهمید، نمی فهمید که جا گذاشتن چند تکه لباس، چنین خشمی به دنبال ندارد، نمی فهمید که علت خشم سیاوش چیز دیگری است.... نمی فهمید..... ............. ساعت هفت و پنجاه دقیقه بود که بنفشه با احتیاط وارد کلاس شد. با چشمانش به دنبال نیمکتشان گشت و در کمال تعجب نیوشا را دید که روی نیمکت نشسته بود. گمان نمی کرد بعد از افتضاح دیروز، نیوشا امروز در مدرسه پیدایش شود. بنفشه کوله پشتی اش را روی دوشش جابه جا کرد و بدون اینکه به نیوشا نگاه کند به سمت نیمکتش آمد و روی آن نشست. از گوشه ی چشم نیوشا را می پایید که به او زل زده بود. نیوشا رو به بنفشه کرد: -چیه، ترسیدی؟ کتکت زد؟ بنفشه به یاد حرف سیاوش افتاد که به او گفته بود، دیگر با نیوشا هم کلام نشود. جواب نیوشا را نداد. -چرا جواب منو نمی دی؟ کیکو شیرینیمو چی کار کردی؟ خوردی؟ چرا برام نیاوردیشون؟ بنفشه سعی کرد خودش را کنترل کند، تا حرفی از دهانش خارج نشود. -مگه من با تو نیستم؟ بنفشه باز هم سکوت کرد. -از سیاوش ترسیدی؟ اون بهت گفته با من حرف نزنی؟ بنفشه زیپ کیفش را باز کرد و کتابش را از آن بیرون آورد. -دیدی دیروز چقدر بهش فحش دادم؟ فک کردی ازش می ترسم؟ بنفشه دیگر طاقت نیاورد و به سمت نیوشا چرخید: -آره، دیدم بعدش چه جوری از پله ها افتادیو ترکیدی و از این حرف به خنده افتاد. نیوشا با خشم جواب داد: -الان دیگه طرفدار سیاوش شدی؟ - تو خودت داشتی واسش خودکشی می کردی، نکنه یادت رفته؟ -دیگه واسش خودکشی نمی کنم -برو واسه همون پوریا جونت خودکشی کن که دیروز به همه جات دست زد، تو دیگه دست خورده هستی -به من می گی دست خورده؟ -آره به تو می گم، تو نقشه کشیده بودی که فواد سرم بلا بیاره؟ -نخیرم، من اصلا نمی دونستم جریان چیه، دیدی که خودم بهش گفتم کاریت نداشته باشه، تو از قصد سیاوشو آورده بودی توی خونه -نه، من نمی دونستم سیاوش تو خونه است، تازه اگه سیاوش خونه نبود، می دونی چه بلایی سرم میومد؟ -فواد و پوریا حسابی عصبانی هستن، گفتن می خوان حال سیاوشو بگیرن بنفشه ته دلش فرو ریخت. یعنی می خواستند چه کار کنند؟ نکند بلایی بر سر سیاوش بیاورند. بنفشه هنوز نمی دانست که این فقط یک خالی بندی دنیای پسرانه بود، همین و بس... مثل خیالبافی دنیای دخترانه، بنفشه جوابی به نیوشا نداد. نیوشا باز هم ادامه داد: -کیکو شیرینیامو بیار اینبار بنفشه جواب داد: -همشونو انداختم تو سطل آشغال نیوشا با عصبانیت گفت: -چرا این کارو کردی؟ -خوب کردم -خوب کردی؟ منم می دونم با تو و سیاوش چی کار کنم، شماره ی هر دوتاتونو پخش می کنم، حالا می بینی بنفشه با لجبازی جواب داد: -برو هر کاری دوست داری بکن، سیاوش راست می گه تو سر و گوشت می جنبه، به منم گفت دیگه باهات حرف نزنم اینبار نیوشا بی توجه به حضور دیگر بچه های کلاس صدایش را بالا برد و گفت: -خودت چی؟ بو گندو، با اون دست و پای کثیفت، تازه مامانو باباتم از هم طلاق گرفتن، هو هو بنفشه زیر نگاه کنجکاو همکلاسی هایش در هم شکست. از نیوشا بیزار شد. اشک دور چشمش حلقه زده بود. او به نیوشا اعتماد کرده بود و از خانواده اش برای او گفته بود. نیوشا چه امانت دار خائنی بود، چه امانت دار خائنی..... بنفشه به خودش فشار آورد تا اشک نریزد. در دلش به نیوشا بد و بیراه می گفت. جرات نداشت آنرا بر زبان بیاورد می ترسید نیوشا اسرار دیگرش را هم فاش کند. الهی بمیری نیوشا، الهی بمیری.... ............ ![]()
شنبه 13 خرداد 1391برچسب:, :: 20:45 :: نويسنده : mahtabi22
اما فواد تصمیم نداشت که دست بنفشه را رها کند..... سیاوش گوشهایش را تیز کرده بود. اوضاع غیر عادی بود. در بین خنده های بی امان و مسخره ی نیوشا، صدای لرزان بنفشه را تشخیص می داد که انگار با چیزی مخالفت می کرد. سیاوش به آهستگی در اطاق را باز کرد. صداها واضح تر شده بود. صدای نیوشا را شنید که با خنده گفت: فواد ولش کن یک لحظه صدای بنفشه را شنید که با عصبانیت گفت: اه ه ه ه ه ه صدای زخمت پسرکی را شنید: بشین دیگه و بعد صدای ناله ی بنفشه: ولم کن صدای خنده ی نیوشا قطع شده بود. صدای کشمکشی به گوش رسید و اینبار صدای نیوشا را شنید: -فواد چی کار می کنی؟ صدای پسرکی دیگر به گوش رسید: کاری نمی کنه صدای پاره شدن چیزی در فضا پیچید: چخ خ خ خ و بعد صدای جیغ بنفشه بود: نکن ن ن ن ن سیاوش دیگر ماندن را جایز ندانست و از اطاق بیرون پرید و از راهرو گذشت و مثل اجل معلق وسط هال ظاهر شد و به صحنه ای که در برابر دیدگانش بود، چشم دوخت. چهار دختر و پسر نوجوان بین سنین دوازده تا پانزده ساله دو به دور روی کاناپه نشسته بودند. یکی از دخترها نیوشا بود که با تاپ قرمزی که یقه اش کاملا تا روی سینه پایین آمده بود، در آغوش پسرک نوجوانی نشسته بود. دختر دیگر بنفشه بود که گویا می خواست از روی کاناپه برخیزد با یک بلوز چروکیده ی صورتی که سر شانه ی سمت راستش پاره شده بود و آستین چپش در دست پسرکی به جا مانده بود. بدن لاغر و نحیفش از زیر بلوز یک ور شده اش مشخص بود. سیاوش به صورت ترسیده ی بنفشه نگاه کرد که آماده ی گریه کردن بود. هر چهار نفر با ترس و حیرت به چهره ی مرد جوانی نگاه می کردند که با کفشهایی که به پا داشت وسط هال ایستاده بود و با خشم به بنفشه نگاه می کرد. بنفشه و نیوشا هر دو سیاوش را شناختند. بنفشه با دیدن سیاوش اشکهایش سرازیر شد. یک لحظه با خودش فکر کرد که سیاوش فرشته ی نجات است. برایش مهم نبود که سیاوش چطور وارد خانه شده است. مهم حضورش در این خانه بود که به بنفشه ی کوچک حس امنیت می داد. بنفشه ی کوچک... بنفشه ی کوچک تنها.... ......... سیاوش فریاد زد: دارین چه غلطی می کنین؟ فواد اولین کسی بود که تکانی به خود داد و آستین بنفشه را رها کرد. با رها شدن آستین، بنفشه کمی به عقب و جلو تلو تلو خورد. نیوشا خودش را از آغوش پوریا بیرون کشید. پوریا سریع از روی کاناپه برخاست و به سمت در خروجی دوید. به تبعیت از او، فواد از جا پرید، و خواست که به سمت در بدود، سیاوش معطل نکرد و به سمت فواد دوید و لگدی به سوی فواد حواله کرد که محکم به باسنش برخورد کرد و باعث شد که فواد وسط هال ولو شود و فریاد بکشد: آخ خ خ خ خ نیوشا جیغ کشید. سیاوش به سمتش چرخید: خفه شو دختره ی هرزه و به سمت فواد دوید، قبل از آن که به فواد برسد، پایش با میز پذیرایی برخورد کرد و فریادش به آسمان بلند شد. فواد از فرصت استفاده کرد و از جا برخاست و به سرعت به همراه پوریا از در خارج شد و از پله ها پایین دوید. هر دو با عجله، کفشهایشان را در دست گرفتند و با پای برهنه از خانه بیرون پریدند. سیاوش لنگان لنگان به دنبالشان دوید اما با شنیدن صدای درب اصلی فهمید که دیگر برای تنبیه آنها، دیر شده است. نیوشا با ترس به بنفشه نگاه کرد که روی زمین نشست و سرش را روی کاناپه گذاشت. به آرامی صدایش زد: -بنفشه، چی شدی؟ بنفشه.... بنفشه از ترس می لرزید. نیوشا نگاهش افتاد به سیاوش که چشمانی به خون نشسته وارد هال شده بود. نیوشا از ترس از روی کاناپه بلند شد. سیاوش همانطور که خم شده بود و زانو اش را می مالید رو به نیوشا کرد: -زود گورتو گم کن، برو بیرون نیوشا نفهمید چطور عقب عقب به سمت اطاق بنفشه رفت و وارد آن شد. هنوز صدای سیاوش را می شنید که خطاب به او فریاد می زد: -بی پدرو مادری دیگه، ننه بابای هرزه داری، خودتم مثه اونا بار اومدی، حالا می خوای بنفشه رو هم مثه خودت کنی اشکهای نیوشا از چهره اش جاری شد. سیاوش به سمت بنفشه رفت و روی پنجه ی پایش نشست و با دستش ضربه ای به شانه اش زد: -خودتو به موش مردگی زدی؟ سرتو بالا کن ببینم، حالا دیگه پسر میاری تو خونه؟ بنفشه سرش را بلند نکرد. سیاوش صدایش را بالا برد: -با تو نیستم مگه، منو دیدی خجالت کشیدی؟ می گم سرتو بلند کن بنفشه اینبار سرش را بلند کرد. چشمانش اشک آلود بود. رنگ صورتش زرد شده بود. همان صورتی که با تیغ اصلاحش کرده بود. چشمان سیاوش روی دم خط نامیزان بنفشه، ثابت مانده بود. با صدای بنفشه، نگاهش را از دم خطش چرخاند و به چشمانش نگاه کرد: -اگه این کار بده، پس تو چرا اون روز لخت تو بغل مهسا بودی؟ دهان بنفشه به هق هق باز شد: پس تو چرا خجالت نکشیدی؟ بنفشه دماغش را بالا کشید: تازه من که نمی خواستم ازون کارا کنم بنفشه آب دماغش را که به حلقش وارد شده بود، قورت داد: اما تو دوست داشتی ازون کارا کنی سیاوش لال شده بود. حرف حساب که جواب نداشت، دخترک با دوازده سال سن او را زیر سوال برده بود. او را استنطاق می کرد. به رخش کشیده بود که او را لخت مادر زاد دیده، به رخش کشیده بود که او را در حال بدترین عمل ممکن دیده، به رخش کشیده بود.... و واقعا همین جای سوال داشت، اگر کاری بد است، برای همه ی ما، بد است، چرا بعضی از ما، خودمان را تافته ی جدا بافته می پنداریم؟ کار بد، برای همه، کار بد است برای همه....... سیاوش به اشک های بنفشه نگاه کرد: به آب بینی اش که سرازیر می شد و بنفشه آن را بالا می کشید، به سرشانه ی پاره شده اش. به آستین کش آمده ی لباسش که نمی دانست بنفشه چرا باز هم آنرا می کشد. سیاوش روی زمین نشست. بنفشه میان هق هق فریاد زد: -سیاوش، اون می خواست به زور بوسم کنه سیاوش قلبش برای بار چندم تیر کشید. برای بار چندم.... دیگر بنفشه ای در مقابلش نبود. آنکه در مقابلش نشسته بود، دخترک بدبخت و بی پناهی بود که سرنوشتش برای هیچ کس، اهمیت نداشت. سیاوش اصلا دلش نمی خواست به این فکر کند، که اگر در خانه حضور نداشت، چه بلایی بر سر بنفشه می آمد. درد زانو از یاد سیاوش رفت، هر جمله ای که از دهان بنفشه خارج می شد، همانند پتک محکمی بود که بر سر سیاوش کوبیده می شد: -اگه تو نبودی من چی کار می کردم؟ و واقعا اگر سیاوش نبود، او چه کار می کرد؟ -یعنی اگه بوسم می کرد، بعدش کارای دیگه هم می کرد؟ و واقعا اگر او را می بوسید، عمل دیگر هم انجام می داد؟ -مثه همون فیلمه؟ و واقعا مثل همان فیلم؟ سیاوش نزدیک بود آتش بگیرد. کودک دوازده ساله ای رو به رویت نشسته باشد، پدر داشته باشد و مادری، مثل همه ی کودکان دیگر، پدر خوشگذران باشد و مادر بیمار روانی، عمه داشته باشد و عمه از زیر بار مسئولیت شانه خالی کرده باشد، مادربزرگ و پدربزرگ داشته باشد و آنها به حساب لجبازی با پدر، کودک را پس زده باشند، اگر کوه بود، زیر بار این همه فشار، خم شده بود، اگر کوه بود.... این که کودکی دوازده ساله بود، کودکی دوازده ساله..... سیاوش آرنجش را روی کاناپه گذاشت و کف دستش را به پیشانی اش چسباند. خدا پدر و مادر این کودک را لعنت کند، مادرش را هم؟ بله، هر دو را لعنت کند هر دو را.... در اطاق بنفشه باز شد و نیوشا با چشمان اشک آلود از آن بیرون پرید. رژ لب کج و معوجش توی ذوق می زد. سیاوش به او اعتنایی نکرد. نیوشا با همان چشمان اشک آلود به سمت در خروجی رفت و لحظه ای که می خواست از آن خارج شود، به سمت سیاوش چرخید و فریاد زد: -تو بی پدر و مادری، بیشعور احمق، گاو خر، الاغ و به سرعت از پله ها پایین دوید. هنوز سیاوش از شوک ناشی از ناسزاهای نیوشا بیرون نیامده بود که صدایی به گوشش رسید. نیوشا پایش لیز خورده بود و از پله ها سرازیر شده بود. از ترس اینکه نکند سیاوش به دنبالش بیاید، سریع از جا برخاست و کفشهایش را در دستش گرفت و با ظاهری آشفته از خانه خارج شد. لبخند محوی از روی لبهای سیاوش گذشت و زمزمه کرد: فکر کنم ترکید بنفشه با سکسکه جواب داد:هیع...کی...هیع.... -نیوشا بنفشه نخندید. هنوز اشکها جاری بودند. سیاوش رو به بنفشه کرد: خدا رو شکر که من اینجا بودم، دیگه گریه نکن بنفشه با سکسکه پرسید: به بابام....هیع....می گی....هیع.... سیاوش نفس عمیق کشید: نه نمی گم، اما شرط داره -چه شرطی -دیگه با نیوشا نمی گردی، از این به بعد به حرفام گوش می دی، و یه چیز دیگه -هیع...چی؟ -بابت اون روز که منو با مهسا دیدی، منو ببخشی و فراموش کنی بنفشه با خودش فکر کرد: سیاوش را ببخشد؟ ببخشد؟ باشد، می بخشد.... اما اینکه فراموش کند، فراموش می شود؟ نه، چنین صحنه هایی هرگز... هرگز.... هرگز... فراموش نمی شود.... بنفشه با دستش آب بینی اش را پاک کرد: باشه....هیع...قبوله، می بخش....هیع...مت.... -فراموش می کنی؟ -باشه،هیع...فراموش....هیع....می کنم.... دروغ می گفت، فراموش نمی کرد، اصلا فراموش نمی شد، محال بود.... محال.... سیاوش لبخند زد. بنفشه با دلهره پرسید: قول می دی....هیع....به بابام نگی....هیع.... سیاوش از ذهنش گذشت که اصلا برای شایان، سرنوشت این بچه اهمیتی دارد؟ چه بداند و چه نداند؟ واقعا برایش اهمیتی دارد؟ -آره قول می دم، در ضمن یه چیز دیگه، اینقدر دماغتو نکش بالا، پاشو با دسمال پاکش کن، زشت شدی بنفشه با شنیدن این جمله از زبان سیاوش باز هم چشمانش اشکی شد. در آن وضعیت هم حس تلافی را از یاد نبرده بود، سرش را روی شلوار سیاوش گذاشت و آب بینی اش را به آن مالید. سیاوش اینبار حرفی نزد. دخترک خیلی بی پناه بود. سیاوش تصمیمش را گرفته بود، سیاوش می خواست حامی اش شود، حامی این بنفشه ی کوچک.... این قدم اول بود، بینی ات را بمال بنفشه، بینی ات را بمال... ............
![]() ![]() |