وقتی که بد بودم(پست شانزدهم)
دست نوشته های ناخوانا
رمانهای این وبلاگ، حاصل دیده ها و شنیده های من است.
درباره وبلاگ


سلام من یک روانشناس هستم و سعی می کنم اتفاقات واقعی افرادی که با اونها برخورد داشتم، به صورت رمان بنویسم. امیدوارم از خوندن رمانهای من لذت ببرین.

پيوندها
ردیاب خودرو









خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 16
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 16
بازدید ماه : 16
بازدید کل : 340864
تعداد مطالب : 132
تعداد نظرات : 32
تعداد آنلاین : 1

نويسندگان
mahtabi22

آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
پنج شنبه 25 اسفند 1390برچسب:, :: 17:56 :: نويسنده : mahtabi22

صبح شده بود. اما من دیشب حتی یک لحظه هم نخوابیده بودم. آنقدر فکرهای مختلف توی سرم جولان داده بود که احساس می کردم هر لحظه امکان دارد سرم منفجر شود. به همه چیز و همه کس فکر کرده بودم. به پدرم، مادرم، عسرین، به ، نیما، فرزین، سعید.

چه شد که من به اینجا رسیده بودم. مقصر که بود؟من بودم یا مادر و پدرم؟ مقصر نیماهایی بودند که اجازه ی سواستفاده را به امثال من می دادند و یا فرزین هایی که برای خود حق انتقام در نظر گرفته بودند. هرچه بود من حالا اینجا روی لبه ی بدبختی ایستاده بودم. شاید تا چند ساعت دیگر بدبختی ام تکمیل می شد.ناگهان با فکر آنچه که می خواستم انجام دهم، چشمانم پر از اشک شد.

چشمم افتاد به غزل. با لحاف نازکی که به دورش پیچیده بود روی فرش کف اطاقم به خواب رفته بود. از شدت گریه ریملش روی صورتش پخش شده بود. روی گونه ی سمت چپش لکه ی خون بود. خون من بود. یک لحظه با تمام وجود خواستم به جای غزل باشم: خوش به حالت غزل. کاش مثل تو بودم. آروم و بی حاشیه و.....خوشبخت.

از جایم به زحمت برخاستم و تلو تلو خوران به سمت حمام رفتم. هر قدم که بر می داشتم حس می کردم رگ و پی بدنم کشیده می شود. چقدر ناتوان شده بودم. روی زمین نشستم. خودم را روی زمین کشیدم تا به حمام برسم. همانطور  نشسته خودم را تا کنار دوش حمام کشاندم و شیر آب را باز کردم. لباسهایم هنوز به تنم بود. آب با فشار روی سرم ریخت: آی ....خدا....موهام...موهای قشنگم.

یادم آمده بود. مو نداشتم: فرزین خدا لعنتت کنه.

دلم می خواست خودم را ببینم. دستم را به دیوار حمام تکیه دادم تا از جا برخیزم. چشمانم را بستم. زیر دوش بودم. روبه آینه ایستادم. چشمهایم را باز کردم.

نفسم بند آمد: این منم؟

زشت ترین تصویری که می توانستم از خودم مجسم کنم ، از درون آینه به من دهن کجی می کرد. نفسم به سختی بالا می آمد. چقدر چهره ام وحشتناک شده بود. بدون مو بدون ابرو. رد ضربه ی کمربند فرزین روی صورتم منظره ی بدی به جای گذاشته بود. از زیر چشم چپم تا کنار گردنم به چشم می خورد. لب بالا و پایینم شکافته بود.

احساس بدبختی کردم احساس بیچارگی. احساس تحقیر. خجالت. تنفر، خشم. و خشمم، خشم آتشفشانی ام به همه ی حس هایم غلبه کرد. آینه را از روی دیوار برداشتم و محکم به کف حمام کوبیدم. صدای وحشتناکی بلند شد. زیر دوش آب نشستم و جیغ زدم. صدای خفه ای به جای جیغ کشیدن از گلویم خارج شد. درب حمام با شدت باز شد. غزل وحشتزده به داخل حمام پرید: غزل اینجایی؟ صدای چی بود؟

چشمش به تکه های شکسته ی آینه افتاد. دوباره به من نگاه کرد. به سمتم آمد: عسل جان، آروم باش. آروم باش گلم. موهات دوباره در میاد.

می خواستم خشمم را خالی کنم. خشم دیوانه وارم را. موهای غزل را توی چنگم گرفتم. موهای بلندش را. موهای من هم مثل غزل بود. حتی شاید بلندتر . موهایش زیر دوش حمام خیس شده بود. سرش خم شد: عسل جان. منم . خانمی موهام کنده شد. عسل منم غزل. موهامو ول کن عسسسسسسسسل.

یکسره جیغ کشیدم. مشتی از موهای غزل  را از جا کندم.

صدای جیغ غزل بلند شد: عسل منم. غزل. کشتیم. موهامو ول کن.

با دستش موهایش را گرفت. سرش زیر دستانم بود. با فشار دستانش، موهایش  را از چنگم رها کرد. چند لحظه بهت زده نگاهم کرد. خودش را به سمتم کشید. بغلم کرد. پر از کینه بودم. پر از نفرت. همه ی نیرویم را توی پایم جمع کردم و همانطور که نشسته بودم لگد محکمی به پهلویش کوبیدم. یکبار دیگر کوبیدم. دست بردم قاب آینه ی شکسته را که گوشه ای افتاده بود به سویش پرت کردم. دستش را سپر صورتش کرد.قاب آینه به بازویش برخورد کرد.  غزل دستش را به پهلویش گرفت. خودش را به سمت در حمام کشاند. لگنم تیر می کشید. خواستم به دنبالش بروم. نتوانستم. بدنم درد می کرد. کف حمام سجده رفتم. سرم را بین دو دستم گذاشتم و بی صدا گریه کردم.

آب روی سرم می ریخت.

********* *******

 

لباسهایم را از تنم خارج کرده بودم. درب حمام را باز کردم. چشمم افتاد به لباسهای تازه ای که کنار دیوار گذاشته شده بود: غزل اینا رو گذاشته واسم.

یادم آمد نیم ساعت پیش چطور کتکش زده بودم. خجالت کشیدم.

لباسهایم را که پوشیدم، دوباره کشان کشان خودم را روی زمین حرکت دادم. چشمم افتاد به غزل که گوشه ی هال ایستاده بود. دستش روی پهلویش بود. مرا که دید آب دهانش را قورت داد: بیام کمکت.

سرم را تکان دادم: آره بیا.

با احتیاط به سمتم آمد. دستش را دراز کرد تا کتفم را بگیرد. چیزی در وجودم آهسته آهسته رشد می کرد. با تمام توانم سعی در سرکوبش داشتم اما نمی توانستم. لبخند بی ربطی زدم: غزل ببخشید

فقط سرش را چند بار بالاو پایین آورد. زیر بغلم را گرفت و مرا روی مبل نشاند. چشمانم را ریز کردم: خوبی؟

-آره، چیزیم نشد. فکرتو مشغول نکن.

دوباره نگاهم رفت روی موها و ابروهایش: غزل فردا میریم آرایشگاه موهاتو کوتاه کنی.

-چیییییی؟

-موهاتو می گم. فردا بریم کوتاهش کن. یه آرایشگر خوب میشناسم. کوتاه کوتاهش کن. مدل گوگوشی. نه واستا.واستا ببینم به صورت گرد تو چه مدلی میاد. امممممم. خوب همین مدلی که موهای منه. همین خوبه. از ته بزنش.

احساس کردم غزل نگران شد. خودم هم نگران شدم. در برابر این حس جدید اراده ای نداشتم. ته مانده ی مقاومتم درهم شکسته میشد: غزل من اینا رو گفتم؟ بی خیال بابا. خل شدم انگار. شوخیه. موهاتو بزنی یعنی چی؟ می خوای مثل من زشت بشی؟

باز آن حس سرکش برگشت: غزل دلت میاد من زشت باشم تو خوشگل بمونی؟ دیدی فرزین چطوری نگات می کرد؟ موهامو که زد دید زشت شدم، تو که اومدی دیگه محلم نکرد همش تورو نگاه می کرد. از اولم می گفت من معمولیم.

سرم را توی دستم گرفتم: وای ی ی ی ی ی ی....صداهای بد ، صداهای لعنتی....

آرومم، آرومم. عسل آروم، آروم...چیزی نیست. نفس عمیق بکش.

خودم ، خودم را دلداری می دادم. غزل به دیوار چسبید. جرات نداشت به سمتم قدمی بردارد. زبانش بند آمده بود. حس کردم افکار بد به عقب رانده می شوند. به این حس جدید غلبه کرده بودم؟ اینطور به نظر می رسید. به غزل نگاه کردم: خوبم غزل. نگران نشو. خوبم.

صدایش را شنیدم: آب برات بیارم؟

-آره، بیار. تشنمه.

غزل به سمت آشپزخانه رفت. صدایش زدم: غزل

به سمتم برگشت. لبانم را غنچه کردم: مممممممممموووووووووچچچچچچچچچ. دستم را جلوی صورتم گرفتم و به سمت غزل فوت کردم.

غزل بی حرکت وسط حال مانده بود و نگاهم می کرد. چشمانش ترسیده بود. دستانش را عصبی به هم می فشرد. با خودم فکر کردم: چی شد؟چی کار کردم این باز شوکه شد؟ کار احمقانه ای کردم؟

سرم را بین دو دستم گرفتم. صداهای درهم و برهمی به گوشم رسید. صدای کیه؟ صدای نگاره؟ می گه خاله عسل. خل شدم؟

صداها واضح تر شد: صدای عسرینه؟ می گه عسل. حتما دیوونه شدم.

صدا کاملا واضح بود: این که صدای سعید...می گه عسلم، خانمم... روانی شدم یعنی؟ آره حتما روانی شدم.

درب ورودی باز شد، چشمهای غزل از روی صورتم به سمت درب ورودی خیره شد. سریع سرم را چرخاندم : عسرین، نگار، مادرم و......سعید در چهار چوب در بودند.

********* *******



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه: